تبلیغات
هفتاد رنگ - مطالب زهره مقدمی

امروز:

روش های تمیز کردن پشت انواع قابلمه و ماهیتابه


روش های رفع لک و کثیفی از پشت قابلمه و ماهی تابه های تفلون و چدنی

پشت ظروف تفلون و چدن بعد از مدتی استفاده دچار تیرگی و لک هایی می شوند که به راحتی هم قابل تمیز شدن نیستند ولی با استفاده از مواد پاک کننده مخصوص که در این بخش از نکات خانه داری در نمناک معرفی خواهیم کرد می توانید این مشکل را حل کنید.

در ادامه قصد داریم چندین روش تمیز کردن پشت قابلمه های تفلون و چدنی برایتان شرح دهیم پس با ما همراه باشید.

راه تمیز کردن پشت قابلمه , روش تمیز کردن پشت قابلمه

نحوه تمیز کردن پشت قابلمه و ماهی تابه 

روش تمیز کردن پشت قابلمه ها و ظروف تفلون و چدنی

1- تمیز کردن پشت قابلمه با آب داغ و مایع ظرفشویی:

اول از همه با استفاده از آب داغ ،مایع ظرفشویی و اسکاچ می توانید سیاهی و لکه های پشت قابلمه تفلون و چدنی را تمیز کنید.

2- استفاده مستقیم از سرکه سفید روی لکه های پشت قابلمه:

روش دیگر برای برق انداخت پشت قابلمه تفلون و چدنی استفاده از سرکه سفید است به طوریکه سرکه سفید را مستقیما روی لکه بریزید و با اسکاچ یا ابر شروع به شستشو کنید.

تمیز کردن پشت قابلمه گرانیتی

تمیز کردن پشت قابلمه با سرکه سفید 

3- استفاده از جوش شیرین به همراه آب اکسیژنه برای از بین بردن لکه پشت قابلمه :

برای پاک کردن سیاهی و لکه های پشت قابلمه این دو ماده را با هم ترکیب کرده و به صورت یک لایه ضخیم روی قسمت سوخته به مدت 10 دقیقه قراردهید و سپس با اسکاچ بشویید. 

4- ترکیب بیکینگ پودر و سرکه سفید برای تمیز کردن پشت قابلمه:

برای تمیز کردن پشت قابلمه تفلون و چدن 2 قاشق غذاخوری بیکینگ پودر را در ظرفی ریخته و با آب مخلوط کنید. بعد از مخلوط شدن کامل اسکاچ را در محلول فرو کرده و با آن به جنگ چربی ها بروید! می توانید سرکه سفید را هم به این محلول اضافه کنید. 

تمیز کردن پشت قابلمه استیل

تمیز کردن پشت قابلمه با بکینگ پودر

5- شستشو با مواد پاک کننده و لکه برهای قوی آشپزخانه :

علاوه بر سرکه سفید و جوش شیرین می توانید از لکه برهای رایج در آشپزخانه هم استفاده کنید مثل مواد سفید کننده و گاز پاک کن ،پودر رخشا.

تمیز کردن پشت قابلمه با جوش شیرین

تمیز کردن پشت قابلمه با مواد پاک کننده قوی

6- ساخت محلول رفع سیاهی پشت قابلمه با سرکه سفید ، آب اکسیژنه، جوش شیرین و اسکاچ:

برای استفاده از این مواد برای تمیز کردن سیاهی پشت قابلمه تفلون و چدن به این روشکه جوش شیرین را روی محل مورد نظر ریخته و آب اکسیژنه روی آن بریزید به مقداری که کمی مرطوب شود.

  بگذارید به مدت 10 دقیقه در این حالت بماند،بعد از آن سرکه سفید روی آن اسپری کنید و اجازه دهید 1 ساعت مواد روی ظرف بماند، بعد با اسکاج و آب کاملا بشویید . 

حرفه ای ترین روش های برق انداختن و تمیز کردن پشت قابلمه

روش های تمیز کردن پشت انواع قابلمه و ماهیتابه


نوشته شده در : شنبه 3 آبان 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

حقيقت خيال


آینه در آینه بگذار 

سر تا سر اندیشه ات را 

دعوت کن از خیال 

تا سماع برقصد 

در چینه ی آینه ها 

و آنگاه 

در اندرون خودت 

ارامش را هجی کن 

اینجا رسم زندگی آموختن خطاست 

اینجا فقط 

خیال حقیقت است و خیال 

.

.

.

مریم جاوید 

 


+ تاریخ شنبه 96/9/25ساعت 6:48 عصر نویسنده مریمــــ . جاوید | نظر
حقيقت خيال


نوشته شده در : دوشنبه 28 مهر 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

خيلي بدي


به پولی گفتم خیلی بدی. گفتم چقدر اذیتم کردی، چقدر اذیتم می‌کنی و خودت بی‌خبر و بی‌خیال مشغول زندگیتی! بی من. و هیچ حواست نیست که جای خالی من چقدر درد دارد. هیچ حواست نیست. وگرنه من آدمی بودم که می‌شد همه‌ی دغدغه‌های دنیا را با شعرها و انگشت‌هاش فراموش کرد. از خودم تعریف می‌کنم؟ باشد. تو که می‌دانی من از اولش هم مغرور بودم. شکایت‌هایی را که از تو دارم به آیینه و به پولی بیچاره می‌گویم. به پولی می‌گویم چون قد هزار سال خاطره‌ی مشترک داریم، چون روسری هردویمان شبیه هم است، چون باهم بزرگ شدیم و فکر می‌کنم هرچه قدر هم دور باشیم حرف‌های هم را خوب می‌فهمیم.
 عین بچه‌ها، عین برادلی چاکرزِ کلاس نگارش پا به زمین می‌کوبم و فریاد می‌زنم که ازت متنفرم! که خیلی بدی! که به جشن تولد نمی‌روم و تکلیف‌هام را انجام نمی‌دهم و درسم را نمی‌خوانم! می‌فهمی؟ پا می‌کوبم و فریاد می‌زنم.


خيلي بدي


نوشته شده در : جمعه 25 مهر 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

دکوراسیون زرشکی و کرم، منزل مدرن خانواده الهام در نوشهر!


برای چیدمان خانه های امروزی به غیر از تهیه مایحتاج و وسایل مورد نیاز، سبک دکوراسیون مناسب با توجه به سلیقه ساکنان و همچنین انتخاب رنگ مورد علاقه که با فضای داخلی خانه هماهنگ شود، در اولویت قرار دارد. زمانی که تصمیم می گیریم برای دکوراسیون خانه خود دست به کار شویم، مشاهده نمونه های زیبا و نزدیک به آنچه برگزیده ایم می تواند در ادامه راه کمک کننده باشد. در این مطلب از تور خانه گردی چیدانه به شهر دیگری سفر کردیم. دکوراسیون منزل ایرانی خانواده اکبر زاده در نوشهر راهنمای شما خواهد بود. خانم الهام به همراه مانلی دختر زیبا و همسرشان در این خانه زیبا میزبان چیدانه بودند:

عکاسی منزل مسکونی نوشهر
تصویر استودیو پر

خانه نوشهر در یک نگاه

عکاسی منزل مسکونی نوشهر
تصویر استودیو پر

داستان دکوراسیون خانه الهام و خانواده سه نفره شان

خانواده سه نفره ما از من و همسرم و دخترم مانلی که ۵ ساله هست، تشکیل شده است. سبک مورد علاقه من سبک مینیمال و مدرن بود که در عین سادگی جذاب باشد. من تمام وسایل که قیمت های بالاتری داشت مثل مبلمان را از رنگ های خنثی استفاده کردم و با مبل چستر زرشکی مات به فضای داخلی خانه رنگ دادم. فرش ها هم کاملا رنگشان خنثی است.

مطلب پیشنهادی: رنگ های خنثی در دکوراسیون، چگونه از بی حالی نجاتشان دهیم؟

عکاسی منزل مسکونی نوشهر
تصویر استودیو پر

در دکوراسیون منزل ما تمرکز بر روی تابلو و اکسسوری است که اگر بعد از مدتی خسته کننده شد، با هزینه های کمتری قابلیت تغییر داشته باشد. با تابلوهای زیاد سعی کردم چیدمان خانه را از یکنواختی در بیاورم و هر وقت هم دلم را زد، تغییر آن پر هزینه نیست.

مطلب پیشنهادی: ۸ نکته مهم برای نصب تابلو به دیوار در دکوراسیون منزل

عکاسی منزل مسکونی نوشهر
تصویر استودیو پر

قسمت مهم در تابلوهای دیواری خانه ما این است که همه یک پیام دارند و آن هم امید و انرژی مثبت هست . یکی از تابلوهای روی دیوار یعنی تابلوی اولی از سمت راست تاریخ تولد دخترم هست که آن را به میلادی نمایش می دهد و ما اسم آن راgolden day  گذاشتیم.

مطلب پیشنهادی: ۸ تابلو خلاقانه برای تزیین دیوارهای منزل

عکاسی منزل مسکونی نوشهر
تصویر استودیو پر

لوازم و وسایل در دکوراسیون منزل الهام

عکاسی منزل مسکونی نوشهر
تصویر استودیو پر

عکاسی منزل مسکونی نوشهر
تصویر استودیو پر

عکاسی منزل مسکونی نوشهر
تصویر استودیو پر

عکاسی منزل مسکونی نوشهر
تصویر استودیو پر

عکاسی منزل مسکونی نوشهر
تصویر استودیو پر

دکوراسیون اتاق خواب دخترانه برای مانلی زیبا

عکاسی منزل مسکونی نوشهر
تصویر استودیو پر

لوازم برقی در آشپزخانه نوشهر

مطلب پیشنهادی: خرید لوازم خانگی، دنبال چه ویژگی هایی باشم؟

عکاسی منزل مسکونی نوشهر
تصویر استودیو پر

توصیه الهام: برای چیدمان متفاوت باشید

برای طراحی داخلی خانه سبک و داستان خودتان را داشته باشید، متفاوت باشید و از متفاوت بودن نترسید. برای مثال من مانکنی را در دکوراسیون پذیرایی قرار دادم و آن را دوست دارم. به نظرم یک انتخاب ساده و در عین حال متفاوت و جسورانه است.

برای مشاهده تصاویر بیشتر از دکوراسیون خانه نوشهر به پروفایل عکاس سری بزنید.

پیشنهادات چیدانه

مبل چسترفیلد سه نفره
مبلمان راحتی مدل چستر
مبلمان راحتی یاشیل مدل چستر

مبل چستر

مبل چستر فیلد

تصویر مبلمان Bolero یاتاش
 کاناپه Alien
مبل سه نفره

مبل راحتی به رنگ طوسی و سبک مدرن

میز جلو مبلی با چوب طبیعی
تصویر میزجلو مبلی اینداسترال Industrial Coffee Table
میز چوب و فلز 2 طبقه

میز جلو مبلی چوب و فلز

صندوق

صندوق دکوری به عنوان میز

ساعت دیواری
ساعت دیواری
ساعت دیواری W015

ساعت دیواری گرد

کدام یک از محصولات معرفی شده برای دکوراسیون منزل شما مناسب است و قصد خرید آن را دارید؟ می توانید روی آن کلیک کرده و از طریق کادر سبز رنگ با فروشنده ارتباط برقرار کنید. 

نویسنده: صدف حقیقت | عکاس: استودیو پر | تحریریه چیدانه 

دکوراسیون زرشکی و کرم، منزل مدرن خانواده الهام در نوشهر!


نوشته شده در : پنجشنبه 17 مهر 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

دكتر راننده


بسم الله الرحمن الرحیم

«دکتر راننده»

مدتی منتظر تبسی شدیم.

تهران اسنپ و مشهد تبسی.

پراید سفیدی بود. راننده از بالای عینک نگاهمان کرد و جواب سلاممان را داد.از بالای عینک مژه‌های بلندش مشخص بود. موهای صاف و کوتاهی داشت که روی پیشانی‌اش ریخته بود. هم ریش و هم سبیل داشت. قدش از روی صندلی معلوم نبود اما قکر نکنم قدبلند بود. پیراهن سفید و بدون اتویی بر تن داشت. فکر کنم نزدیک چهل و هفت یا هشت یا نه سالش بود. مرد جاافتاده‌ای به نظر می‌رسید.

با نجمه جان سخت مشغول صحبت بودیم و سر در کلام هم.

نجمه جان با آب و تاب ماجرایی را برایم تعریف می‌کرد و من با گوش جان، گوش می‌دادم.

راننده یکریز مشغول صحبت با موبایلش بود که با کلامی از او  دیگر نمی‌شنیدم نجمه جان چه می‌گوید. تمام گوشم به راننده شد. چشمانم به دهان نجمه‌جان بود و گوش‌هایم به مکالمه راننده.

فقط می‌دیدم دهان نجمه جان تکان می‌خورد ولی نمی‌شنیدم چه می‌گوید!

راننده داشت تلفنی و با لهجه غلیظ مشهدی به کسی می‌گفت:«ببین خانم من نمی‌تونم که یک‌روزه برای شما معجزه بکنم. بیاید مطبم از منشی‌ام وقت بگیرید تا بگم چی کار کنید. الانم یه سیر رو رنده کنید و روی جوش صورتتون بذارید....

و مثلا در ادامه گفت:«باشه .... باشه شما تشریف بیارید ببینم

به شانه‌ی نجمه جان زدم و با چشم به او اشاره کردم تا با ادامه صحبتش به راننده گوش بدهد.

هنوز تلفن قبلی را تمام نکرده‌بود دوباره موبایلش را برداشت و گفت:«سلام خوبین. من که به شما گفتم نامه مهدشو ببرید بهتون سی تومن وام می‌دن ماهی سیصد و هشتاد تومن

بله .... بله...... من سفارشتونو کردم اگه صبح میومدید من یه وام هشتاد تومنی دستم بود با ماهی پونصد تومن می‌دادم به شما.

نه خانم! من برای خیلی‌ها کار درست کردم. هر کی هر جا بیکار بوده و پیش من اومده، سر کارش کردم شما همون نامه رو ببر

و هنوز خداحافظی این تلفن را نداده‌بود دوباره گوشی را برداشت و این‌بار گفت:« جانم! شما با منشیم هماهنگ کن همین که گفتم: پیاز رو پوست بکن و با کمی سرکه و لیمو صورتتو بخور بده. خوب خوب میشین فقط عجله نکن

نه خانم عزیز باید هر شب این کار رو بکنید تا پوستتون براق و سفید بشه تمام جوش‌هاتونم خوب می‌شه

فقط اگه بتونید یه بار دیگه بیاید مطب بهتره. منشیم راهنمایی‌تون می‌کنه

به نجمه‌جان گفتم:«این راننده مثل این که دکتره. فقط چرا پشت پرایده و مسافرکشی می‌کنه!!!»

منتظر بود تا ما از دکتری‌اش و کار و بار و وام و هنرهایش بپرسیم.

یکریز با افراد خیالی‌اش صحبت می‌کرد و در تمام آن‌ها  بر دکتر بودن و منشی داشتن و ثروتمند بودنش تاکید بسیاری داشت!

مدام تکرار می‌کرد که بیاید مطبم و با منشی‌ام هماهنگ کنید.

در مکالمه خیالی دیگری به خانمی سفارش می‌کرد تا بیاید و یکی از دو سه ماشین او را بخرد و با آن کار کند. می‌گفت:«ببین خانم منشی من پونزده ساله با منه براش یه پراید خریدم بعد مطب میره و کار می‌کنه روزی کمش هفتاد تومن درمیاره. یه زنه ولی مثل یه مرد کار می‌کنه من چند تا ماشین دارم شما بیا پرایدمو به نامت بزنم بیکار نمونی

و در جواب تلفن خیالی‌اش می‌گفت:«نه عزیزم این حرفا چیه من در خدمتتونم»

بنده خدا هر چه به این در و آن در زد که از ما دو تا کلامی در تعجب و شگفتی بشنود، نشنید.از شانسمان ترافیک هم بود و مدت زیادی در ماشین او بودیم.

ما دو تا فقط ترسیده‌بودیم.

فهمیده‌بودیم که دروغ می‌گوید و ترسیده‌بودیم که با او هستیم.

تلفن آخرش بیشتر ما را ترساند

خانمی پشت خط به او التماس می‌کرد که مثلا او پیشش برود و او می‌گفت:«عزیزم! من که نمی‌تونم هر وقت تو می‌گی بیام.

و مثلا کمی صدایش را پایین آورد تا حدی که مطمین شود ما هم می‌شنویم وپرسید:«چی پوشیدی؟ .....

راستشو بگو؟؟؟؟ .... تاب تنت..... و پشت مثلا خط، دیگرخیالی‌اش چیزی می‌گفت و او در ادامه گفت:«لخت نخوابی‌ها!!! می‌دونی که من....

به نجمه جان زدمو گفتم من می‌ترسم بیا زودتر پیاده شویم.

راننده هم‌چنان در مکالمه خیالی‌ بود. گاهی مثلا با زن واقعی‌اش دعوا می‌کرد و یکسره او را سرزنش می‌کرد و از این که زنش او را سیم جین می‌کند ناراحت می‌شد و با لحن بد با او حرف می‌زد و تلفنش را قطع می‌کرد و دوباره به سر خانم عشق خیالی‌اش می‌آمد و با او قرار و مدار می‌گذاشت.

 مکالمه‌های خیالی راننده تمامی نداشت. آن یکی را هنوز قطع ناکرده، دیگری را به گوش می‌گرفت به قول سعدی: «چندان ازین ماخولیا فروگفت که بیش طاقت گفتنش نماند»

ما که ترسیده‌بودیم و جوری وانمود می‌کردیم که انگارحواسمان اصلا به او نبوده خیلی قبل ازمقصد خواستیم تا پیاده شویم و او در حالی که هنوز در مکالمه بود و فکر نمی‌کرد پیاده شویم، با تعجب نگاهی به ما کرد و به هم تلفنی خیالی‌اش گفت:« قطع کن قطع کن زنگ می‌زنم»

و تا خواستیم پیاده شویم گفت:«ببخشید من خیلی حرف زدم فقط یادتون نره بهم امتیاز بدید»

 ما دو تا که انگار از چنگال یک آدم ربای حرفه‌ای فرار کرده‌باشیم، سریع خود را به پیاده‌رو رساندیم و دوان دوان به خانه رفتیم

وقتی فکر می‌کنم می‌بینم چقدر گناه داشت!!!

آدم باید چقدر بدبخت و بیچاره و بیمار باشد که بتواند این همه وقت در مکالمه‌هایی خیالی خود را راضی کند.

توانسته‌بود با این کلک چند نفر را جلب توجه کند و به حرف و راه بکشاند، خدا می‌دانست! آدم‌های مثل او کم نیستند!

آدم‌های ساده و بی‌فکر هم کم نیستند که به راحتی گول امثال او را می‌خورند...

فقط آن شب نمی‌دانست که چه ترسوهایی را سوار کرده!!!

البته فقط قصه ترس نبود. برای ما رفتار بیمارگونه این راننده باعث تعجب و ترس بود!!

خدا خودش به خیر کند

این فراخوان جامعه ماست چه بخواهیم چه نخواهیم!!

موضوع مطلب :

دكتر راننده


نوشته شده در : دوشنبه 14 مهر 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

تیشرتِ قرمز


همه‌ی لباس‌هایم به خاطر خانواده‌ی مذهبی‌ام گشاد و بلند بودند. توی 10 سالگی آن تیشرتِ قرمز، تنگ‌ترین و اسپرت‌ترین تیشرتی بود که داشتم. پیش خودم خیال می‌کردم وقتی که 18 سالم شد حتمن مثل مامان خوب رشد کرده‌ام و تیشرت قرمز قشنگم که کِشی بود حتمن به تنم می‌چسبد -یک عمر بابت چیزی که بودم تحقیر شدم و خیال می‌کردم اگر مامان پوستش سفید هست و چشم‌هایش رنگی و موهایش کمی روشن (البته همیشه موهایش را طلایی می‌کرد) و دیگران همیشه ازش تعریف می‌کنند پس حتمن خوب است که مثل مامان چاق باشم- آن موقع فقط یک دختربچه بودم که بالغ شده بود و پستان‌هایش شروع کرده بود به رشد کردن. از همان بچگی برای خودم قصه سرِهم می‌کردم. عجیب بود که با آن همه کنجکاویِ من درباره‌ی مسائل جنسی، تا قبل از بالغ شدن هیچ‌وقت درباره‌ی پستان زنان فکر نکرده بودم! اولین باری که بعد از این قضیه با مادرم به حمام رفته بودم را یادم می‌آید که بعد از دیدنِ بدنم، لبخندِ دوست‌نداشتنی‌اش که توام با تمسخر بود را نثارم کرد و من چقدر دلم می‌خواست که لباسم را تنم کنم و از آن جهنم خودم را نجات بدهم اما این کار فقط مامان را عصبانی می‌کرد و نمی‌خواستم که با گریه به اتاقم برگردم.
یادم نیست دقیقن کِی، شاید وقتی اول دبیرستان بودم، اما همان روز که لباس‌های به‌درد نخور را جدا می‌کردم تا آدم‌های فقیرتر از ما آن‌ها را بپوشند چشمم به تیشرتِ قرمز افتاد که هنوزم اندازه‌ام نشده بود. اندوهی آمیخته با نفرت داشتم. تیشرت را گذاشتم کنارِ بقیه‌ی لباس‌هایی که قرار بود دیگر چشمم به آن‌ها نیفتد و پیش خودم غصه می‌خوردم که چرا مثل مامان نیستم.


پ.ن: می‌گفت «واقعن ایده‌ای ندارین بزرگ شدن توی محیطی که کسی‌به‌کسی علاقه‌یِ عاطفیِ خاصی نداره یعنی چی.» راست هم می‌گفت.

تیشرتِ قرمز


نوشته شده در : دوشنبه 14 مهر 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

دوقطبي سازي و دوقطبي هاي صحيح و غلط


دوقطبی انقلابی غیرانقلابی دوقطبی برجامیان و نابرجامیان دوقطبی جنگ و صلح دوقطبی سازیبا توجه به نهی مکرر مقام معظم رهبری در مورد دوقطبی سازی های غلط و کاذب، بعضا سوالاتی مطرح میشود که نشان میدهد هنوز در این خصوص ابهامات زیادی وجود دارد که به چند مورد از آنها پاسخ میدهم:

1- نهی مقام معظم رهبری از دوقطبی سازی های غلط و کاذب به معنی ممانعت از ایجاد فضای رقابت سالم در انتخابات نیست، بلکه به معنی پرهیز از رقابتی است که منجر به تفرقه و درگیری در جامعه و سوءاستفاده دشمنان گردد.

2- دوقطبی صحیح، در جامعه و بین گروه هایی که انقلاب را قبول دارند ایجاد شکاف و درگیری نمی کند بلکه بین دوست و دشمن خط کشی مینماید که مقام معظم رهبری از آن به دوقطبی انقلابی و استکباری (ضدانقلابی) تعبیر کردند.

3- دوقطبی غلط لزوما متاثر از دو نامزد نیست و حتی با مرزبندی غلط از سوی یک نفر ایجاد میشود و بخش وسیعی از جامعه را بر اساس قومیت، مذهب، جناح، جنسیت، طبقه اجتماعی، دارایی و… در برابر بخشی دیگر قرار میدهد.

4- دوغطبی های کاذب مبتنی بر حقیقت نیستند و بیشتر به صورت کاذب و برنامه ریزی شده در فضای جامعه تزریق میشود تا از قبل آن، احزاب سیاسی، منافع خود را دنبال کنند، مانند:

الف- دوقطبی برجامیان و نابرجامیان: این دوقطبی از این جهت کاذب است که هم اکنون کشور برجام را به عنوان یک توافق بین المللی پذیرفته است و همانطوری که رهبری هم فرمود، ایران ابتدائا آن را نقض نخواهد کرد، لذا هر دولتی که بر سرکار بیاید بر اساس سیاستهای کلان کشور باید به برجام عمل کند و اتفاقا آن کسانی که میگویند برجام را به هر قیمتی باید حفظ کرد باعث میشوند طرف مقابل هر چه بیشتر از اجرای تعهداتش سر باز بزند و عملاً از برجام، جز نامی برای ایران باقی نماند که این مهمترین محرک برای کنار گذاشتن برجام خواهد بود لذا اگر کسی میخواهد برجام پایدار باشد باید طرف مقابل را به اجرای تعهداتش ملزم کند و الا که هیچ توافقی نمی تواند به صورت یکطرفه، پایدار بماند.

ب- دوقطبی جنگ و صلح: این دوقطبی سازی از این جهت دنبال میشود که مردم احساس کنند سایه جنگ بالای سر کشور است و رفع آن هم مستلزم اعتماد به یک حزب خاص است، حال این که این دوقطبی اساسا براساس اعتراف اوباما و کری، گزینه ای عملی نبوده است و تنها به عنوان یک تهدید پوشالی مورد استفاده قرار می گرفته و این که اساساً ایران اگر چه مشمول بند 41 فصل هفتم منشور سازمان ملل بوده است اما مشمول سایر بندهای آن (از 39 تا 51) که مجوز حمله به کشورها را صادر میکند، نبوده است و نکته نهایی این که اتفاقا آن جریانی کشور را به لبه جنگ و تهدید میبرد که مدام مولفه های قدرت کشور اعم از اقتصاد مقاومتی، توان موشکی، بودجه نظامی، رشد علمی، تکنولوژی های نوین و… را تضعیف میکند.

ج- دوقطبی حامیان تحریم و مخالفان تحریم: این هم یک دوقطبی کاذب و غیر واقعی است برای این که کسی در کشور مدافع تحریم نیست بلکه متأسفانه جریانی خاص، میکوشد کسانی را که حامی مقاومت در برابر زیاده خواهی های دشمن، اجرای اصول اقتصاد مقاومتی، خراب نکردن پلهای دور زدن تحریمها و حفظ عزت کشور هستند را دوستدار تحریم بخوانند حال این که دقیقا برعکس، آنهایی که کشور را به لحاظ اقتصادی ضعیف و وابسته نگاه میدارند، کشور را بیشتر و بیشتر در برابر تحریمها آسیب پذیر میکنند و باعث میشوند دشمنان هرگز دست از تحریمها دست برندارند.


دوقطبي سازي و دوقطبي هاي صحيح و غلط


نوشته شده در : دوشنبه 7 مهر 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

راست



خداوندا


بندگانت دروغ ميگويند از راست هم بهتر



( امير اميري )

راست


نوشته شده در : یکشنبه 2 شهریور 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

مي خواهي چه کاره شوي يونس؟


می خواهی چه کاره شوی یونس؟

 

از سر کلاس ادبیات و شعر و شاعری با دخترهام به پای کلاس ابتدایی پسرها ناخواسته و نسنجیده، کشانده شدم.

با این که خیلی مقاومت کردم تا نیایم اما نشد. با این جهت بازهم ناراضی نیستم چون جذابیت خاص خودش را دارد به خصوص این که تجربه‌ای نو و تازه است.

سر کلاس اجتماعی سوم بودم.

درس مشاغل. شغل‌ها را می‌گفتیم و تولید و خدمت را بررسی می‌کردیم.

 از پسرهایم خواستم تا هر کدام شغلی را که دوست دارند بگویند و علتش را نیز بیان کنند.

پسرهای سوم برای خودشان دنیایی از شیطنت و شلوغی بودند به خصوص این منطقه و ناحیه از شهر تهران.

دست‌هایشان تا سقف کلاس برافراشته‌شده‌بود تا بگویند چه شغلی را دوست دارند.

بعضی‌ها همراه دستشان از سرجایشان برخاسته‌بودند و بعضی حتی تا وسط کلاس نیز خیز برداشته‌بودند تا شغلشان را بگویند. همهمه‌ای به راه افتاده بود.

از آن‌ها خواستم تا سرجایشان بنشینند و به آرامی دستشان را بلند کنند و نوبت به دوستانشان بدهند.

اما به کی می‌گفتم!

علاقه‌ای که برای گفتن شغلشان داشتند مانع آن بود که صدای خواهش مرا بشنوند.

حسین گفت:«می‌خوام پلیس بشم تا دزدها رو بگیرم و نذارم آدم بدا کار بد بکنند»

محمدرضا گفت:«می‌خوام دکتر بشم تا مادرجونمو خوب کنم»

علی گفت:«می‌خوام خلبان بشم از این کشور به اون کشور برم و تو هوا رو ببینم»

هر کی یک چیزی می‌گفت و باز هم دستش بلند بود تا چیز دیگری بگوید

دست و هیکل یونس نیز بلند بود.

یونس تقریبا از تمام بچه‌های کلاسم هیکل و قدش بلندتر بود. سبزه و قلچماق و زورگو!

زنگ تفریحی نبود که پایین برود و به خاطر آزار و اذیت بچه‌ها نگهش ندارند. بی‌ برو برگرد هر زنگ تفریح که تمام می‌شد باید کنار دیوار می‌ایستاد و بعد همه بچه‌ها به کلاس می‌آمد!

با این که بسیار شیطون وبازیگوش بود و سر کلاس حضور شنوا و آرامی نداشت اما با همان بریده شنیده‌ها و گوشه گوشه دیده‌ها، خوب درس را می‌فهمید و نمره‌هایش خوب بود.

اصلا دوست نداشتم ذره‌ای دعوایش کنم یا بیرونش کنم. ..

دوساله بوده که مادرش او را گذاشته و رفته، شاید هم بیرونش کردند و رفته به هر حال فرقی نمی‌کرد او بدون مادر بزرگ شده‌بود.

در کنار پدر و پدربزرگ و مادربزرگ.

حرف‌های عجیب و غریبی می‌زد مثلا:

به بچه‌ها گفته‌بود که دوست دختر دارد و با موتور او را ازین ور به آن ور می‌برد!

یا می‌رود در میدانی از شهر که دور به خانه‌شان با قدرت کشتی بگیرد و کتکش بزند!

معلم پارسالش حسابی از دستش کلافه بود و هر بار که مرا می‌دید می‌پرسید، یونس چطوره؟

من از یونس شیطون‌تر هم توی کلاسم داشتم. برای همین حرکات و رفتار یونس خیلی ناراحتم نمی‌کرد به خصوص این که می‌دانستم سر و سامان خانوادگی خوبی ندارد.

به او می‌گفتم:«یونس پولدار»

روزی لااقل هفت هشت تومان یا بیشتر مدرسه می‌آورد و می‌خورد. اولین نفری هم بود که هر ماه شارژ کلاس را می‌آورد.

دوستش داشتم. با این که قلدر و لات منش بود اما دلم نمی‌خواست از جانب من ناراحت شود.

درسش خوب بود اما خیلی کند می‌نوشت همیشه عقب می‌ماند. گاهی چون خیلی مشغول شیطنت بود عقب می‌ماند.

فهمیده‌بود هوایش را دارم برای همین تا به یک شکل ریاضی می‌رسیدیم که کمی کشیدنش سخت بود سریع می‌گفت:«خانم من نمی‌تونم بکشم» تا من برایش بکشم.

من هم دریغ نمی‌کردم.

دلم می‌خواست به هر صورتی به او نزدیک شوم تا شاید بتوانم کمی به این بچه باهوش زرنگ قلدر کمک کنم.

یادم نمی‌رود یک روز تمرین‌های پای تخته را چند نفری پشت گوش انداختند و ننوشتند. من هم بعد زنگ نگهشان داشتم تا بنویسند.

یونس هم یکی از این بچه‌ها بود.

خواستم تا بنشیند و بنویسد.

برایش خیلی سخت بود که بعد زنگ بنشیند و تمرین‌هایش را بنویسد. هر کاری کرد تا از دست من فرار کند و در به رود اما مجال به او ندادم.

رو به من کرد و گفت:«نمی‌ذارید برم؟»

گفتم نه تو هم مثل بچه‌های دیگه باید بشینی و بنویسی بعد بری.

پوزخندی به من زد و گفت خانم الان از پنجره میریم

یک پنجره کلاس رو به حیاط بود و یک پنجره رو به راهرو.

هنوز آمدم نگاهش کنم که کیفش را پرت کرد به راهرو و مثل قرقی از توی کلاس به راهرو پرید.

دنبالش نرفتم فایده نداشت.

به هر بهانه‌ای سر کلاس تلاش می‌کردم تا هر از گاهی با نصیحتی کوچک یا داستانی کوتاه، بعضی از رفتارهای اجتماعی و اخلاقی را به بچه‌ها بیاموزم اما یونس با خنده خنده و مسخره‌ بازی، تمام کاسه کوزه‌هایم را به هم می‌ریخت.

زنگ تفریح خورد‌ و بچه‌ها بالا آمدند.

چند نفری با ناراحتی پیشم آمدند که خانم یونس سر صف این کرده و آن کرده! مشت به من زده و لگد به او!

منم مثلا آمدم یونس را به راه راست هدایت کنم، گفتم:«یونس دست بالای دست بسیاره ، تو اگه زورت ازینا بیشتره یکی هم پیداش میشه زورش از تو بیشتر و تو رو میزنه، چرا بچه‌ها رو میزنی و اذیت می‌کنی؟»

مثل همیشه که موقع جواب دادن از نگاه کردن به من تفره می‌رفت، صورت تپولشو بالا گرفت و با خنده‌ای مسخره گفت:«نه خانم هیش‌کی حریف ما نیست یه روزه یه پسره کلاس هشتمی رو تو کوچه زدیمو و دنبالش کردیم»

رها بود. زنگ خانه که می‌خورد توی کوچه رها بود. قلاب می‌گرفت تا بچه‌های دیگه از دیوار مردم بالا بروند و توی خانه مردم سرک بکشند.

ترقه می‌خرید و ساعت آخر بچه‌ها را صدا می‌زد تا با هم به کوچه بروند و ترقه جلوی پای مردم بیندازند.

بارها او را تنهایی صدا کرده‌بودمو با او صحبت کردم که یونس رفتی پایین‌، آروم باش. اذیت نکن و به موقع سر کلاس بیا

اما دریغا که حتی یک‌بار گوش کرده‌باشد!

اگر بچه‌های کلاس از دستش شاکی نبودند در کلاس را بچه‌های کلاس‌های دیگر می‌زدند که اجازه این پسر بزرگه کلاستون ما رو اذیت کرده!

و من هر بار او را نجات می‌دادم تا پایین نرود و ....

ناظم چند باری دنبالش فرستاده‌بود و تا جایی که می‌توانستم فراری‌اش می‌دادم... فایده‌ای نداشت می‌رفت پایین و کتکی می‌خورد و جسورتر برمی‌گشت بالا.

دعوا و توهین و کتک، برایش عادی بود! اصلا برایش مهم نبود اما برای من عادی نبود و مهم بود

یک روز که چیز بسیار جالب‌تری شنیدم!

دروغ نمی‌گفت

با این که زورش زیاد بود و کله نترسی داشت، اما ساده و بی‌شیله پیله بود

دوست جلوییش پیشم آمد و گفت:«اجازه خانم، یونس می‌گه باشگاه که میره با دوستاش ویسکی می‌خورند»

یونس ته کلاس حواسش بود که پرهام چه می‌گوید

با همان خنده همیشگی گفت:«خانم دروغ میگه فقط یه قطره خوردیم. مربی‌مون نیومده‌بود پسرا آورده‌بودند ما هم یه ذره خوردیم!»

سریع حرفش را جمع و جور کردم و با قیافه‌ای که انگار من نشنیده‌ام برگشتم به پرسش از بچه‌ها.

واقعا نمی‌دانستم با یونس چه کنم؟

مهم‌ترین رکن تربیتی هر کسی، خانواده اوست و یونس از این جهت بسیار در محرومیت بود. هر چقدر پول می‌خواست به او می‌دادند اما کسی هوای رفتار و کردارش را نداشت و مراقبش نبود!

از بچه‌ها شنیدم که سیگار هم می‌کشد.

و تا شنید بچه‌ها این را گفتند، گفت:«نه خانم بابابزرگمون بهمون پول داد براش سیگار بخریم»

نمی‌دانم درست حس می‌کردم یا نه، اما احساس می‌کردم، یونس شرارت و بدی را خیلی دوست دارد و اصلا حرف درست و راست در گوشش نمی‌رود.

با این که سن و سالی نداشت، اما حرف گوش نمی‌داد و هر چه می‌گفتی، همان کار خودش را می‌کرد.

و حالا سر کلاس اجتماعی دستانش بلند بود تا بگوید چه شغلی را دوست دارد.

خیلی دلم می‌خواست بدانم که یونس دوست دارد چه کاره شود!

 

با اشتیاق پرسیدم، یونس تو می‌خوای چه کاره بشی؟

سینه‌اش را سپر کرد و ایستاد و گفت:

                                   «اجازه خانم، رزمنده»

خوب می‌دانستم که رزمنده یونس، یک رزمنده شجاع و مردانه نیست برای همین پرسیدم چرا رزمنده؟

دست‌هاشو به حالت تفنگ گرفت و رو به بچه‌ها، گارد ایستاد و در حالی که صدای شلیک را درمی‌آورد

 گفت:«برای این که آدم‌ها رو بکشم»

و به سمت دوستانش با تفنگ خیالی‌اش، شلیک کرد!

موضوع مطلب :

مي خواهي چه کاره شوي يونس؟


نوشته شده در : شنبه 25 مرداد 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

حقيقت اضطرار و مضطر واقعي


یکی از آیات معروف و مشهور در میان مردم آیه ای است که برای شفای بیماری و رهایی از گرفتاری ها بارها و بارها خوانده می شود. در این آیه آمده است: أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ؛ یا کیست آن کس که درمانده را چون وى را بخواند اجابت مى ‏کند و گرفتارى و زشتی را برطرف مى‏ گرداند.(نمل، آیه 62)

با نگاهی به سیاق آیه می بایست توجه داشت که مصداق اضطرار واقعی و مضطر واقعی امری و کسی دیگر است.

توضیح این که واژه اضطرار از «ضرر» گرفته شده است. ضرر به معنای زیان، خسارت، سختی، تنگنا، کمبود، بد حالی و مانند آن  است. واژه «ضرورت» از همین ریشه نیز به معنای ناچاری و گرفتاری و امری که چاره ای از آن نیست و امر لازم مانند نیازمندی های زندگی به کار رفته است.

واژه اضطرار از باب افتعال به معنای بی اختیار ، مجبور، ناگریز و نیاز به کار می رود. حالت اضطراری حالت غیر طبیعی و بحرانی است که شخص بدان گرفتار می شود. به عنوان نمونه کمبودهای غذایی موجب اضطراری است که شخص ممکن است هنگام گرفتار در مخصمه نیاز، اقداماتی را انجام دهد که در حالت عادی مجاز به انجام آن نیست، مانند خوردن مردار در حالت اضطراری که احتمال مرگ است. البته حالت اضطراری به عنوان حالت فوق العاده احکام ثانوی را اقتضا می کند که غیر از احکام اولی است؛ این گونه است که حرام، مباح نه حلال می شود؛ یعنی شخص به میزان نیاز در یک محدود معین و محدودی مجاز به انجام حرامی می شود که مثل مردار خوری است؛ زیرا «الضرورات تبیح بقدرها؛ ضرورت به اندازه ضرورت چیزی را مباح و مجاز می سازد.»

در آیات قرآنی از احکام ثانوی در حالت اضطرار سخن به میان آمده است.(مائده، آیه 3؛ انعام، آیه 145؛ بقره، آیه 173؛ رعد، آیه 115)

اما با نگاهی به آیه مورد بحث معلوم می شود که این حالت اضطراری و گرفتاری درباره قحطی یا بیماری و مانند آنها از اموری شخصی زندگی نیست، بلکه مرتبط با امر خلافت الهی انسان بر اجتماع است. خدا پس از این که داستان پیامبران را نقل می کند و در ادامه می فرماید: قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلَامٌ عَلَى عِبَادِهِ الَّذِینَ اصْطَفَى آللَّهُ خَیْرٌ أَمَّا یُشْرِکُونَ ؛ بگو سپاس براى خداست و درود بر آن بندگانش که آنان را برگزیده است. آیا خدا بهتر است‏ یا آنچه با او شریک مى‏ گردانند(نمل، آیه 59) به این نمونه دیگر اشاره می کند و می فرماید: أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ وَیَجْعَلُکُمْ خُلَفَاءَ الْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَعَ اللَّهِ قَلِیلًا مَا تَذَکَّرُونَ؛ یا کیست آن کس که گرفتار و درمانده را چون وى را بخواند اجابت مى ‏کند و گرفتارى را برطرف مى‏ گرداند و شما را جانشینان این زمین قرار مى‏ دهد؟ آیا معبودى با خداست؟ چه کم پند مى ‏پذیرید. (نمل، آیه 62)

بنابراین، اضطراری که از آن سخن به میان آمده است، فقدان خلیفه و خلافت برگزیدگان خدا بر زمین است. این همان اضطرار واقعی است که خواهان برطرف شدن آن هستند؛ زیرا با فقدان خلیفه و خلافت الهی بر زمین، عدالت قسطی که ماموریت همه پیامبران بود(حدید، آیه 25) اجرایی نمی شود؛ چنان که امر به معروف و نهی از منکر، نماز و دیگر حدود الهی اقامه نشده و ظالمان و مستکبران دفع نمی شوند.(حج، آیات 40 و 41) چنان که بدون آن، هم چنین امنیت و آرامش فراهم نمی شود (نور، آیه 55)

پس از منظر قرآن، اضطرار واقعی فقدان خلیفه و خلافت الهی است، و آن چه موجب می شود مردم دست به دعا و نیایش شوند، کشف و برطرف شدن این اضطرار است تا با حضور خلیفه و خلافت الهی سلامت دین و دنیا و سعادت دو سرا تامین و تضمین شود. پس اضطرار واقعی فقدان خلیفه و خلافت الهی و مضطر واقعی خلیفه و مردم خلیفه خواهی هستند که در انتظار آن خلیفه و خلافت هستند. از همین رو، گفته می شود که مضطر واقعی امام زمان(عج) است و اضطرار واقعی نیاز مردم به حکومت و خلافت آن حضرت است که ان شاء الله به زودی خدا تعجیل کرده و این اضطرار برداشته و کشف شود.


حقيقت اضطرار و مضطر واقعي


نوشته شده در : جمعه 17 مرداد 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

مي شود يا نمي شود...


گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گه جور می شود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

(قیصر امین پور)

   زندگی است با فراز و فرودهایش و هر چقدر که بدانی و گمان کنی که می دانی باز هم زندگی چنان به بازیت می گیرد که می دانی نمی دانی و شاید قیصر هم همین را می خواست بگوید. می خواست بگوید یک عمر زندگی کردیم و ندانستیم چرا گاهی می شود و گاهی نمی شود که نمی شود؟ حتی حافظ هم نمی دانست :

        در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم .....لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو بنمایی

   آنچه از زندگی یاد گرفتم این بود که نمی دانم و هیچ نمی دانم، فقط می دانم همه چیز با اوست. می دانم که زندگی باید بر محور او باشد تا آنچه که می شود و آنچه که نمی شود معنا یابد. « هر چه از خوبی به تو می رسد از خداوند است و هر چه بدی به تو می رسد از خود توست؛ نسا 79». « و هر گونه مصیبتی به شما می رسد به سبب دستاورد خود شماست و خدا از بسیاری در می گذرد؛ شوری 30». اگر زندگی بر محور او باشد آن وقت شاید معمای می شود و نمی شود را بتوان حل کرد. گاهی که نمی شود تقصیر ماست که نمی شود، جایی نمی دانیم که بی راه می رویم و می رویم و گاهی می دانیم که راه کدام است اما باز هم بیراه می رویم و نتیجه اش می شود، هزار دوره دعا که بی اجابت است. اما گاهی می شود به قول شیخ اجل:

       تو نیکی می کن و در دجله انداز ...... که ایزد در بیابانت دهد باز      

      آری گاهی به یک عمل ساده ی ما خدا لبخند می زند و لبخند خدا می شود گرهی که باز می شود و به قول قیصر گمان نمی کنی ولی خوب می شود.

   اما او خیلی مهربان است، گاهی کاری هم نمی کنی اما او از سر لطف با تو بنده نوازی می کند و دست تو را از غیب می گیرد و تو دست او را در دستت می بینی و می دانی و دلت یقین دارد که او دستش را به پشت تو تکیه داده و  تو مطمئنی که او با توست. هنگامی که مهمانان ابراهیم به او مژده فرزند دادند« و همسر ابراهیم ایستاده بود و خبر را شنید تبسم کرد و خندید» « و گفت وای بر من ، من کجا و فرزند کجا؟ من پیرزنی هستم و شوهرم به سن پیری رسیده است؛ هود 71 و 72». آری وقتی او با آدم مهربانی می کند، در می مانیم که من کجا و لطف تو کجا؟ چگونه تو با من این چنین مهربانی می کنی؟ من را که بین این همه آدم در نظر بگیریم می شوم غباری در بیابانی و اگر من را در نظر بگیریم بین این همه کهکشانها و هستی می شوم هیچ در برابر همه چیز و آیا می شود که تو با آن بزرگی که عقلم در نمی یابد نیاز کوچک مرا دیده باشی؟ و تو چه مهربانی که مرا و کوچکترین نیازهای مرا هم می بینی.


مي شود يا نمي شود...


نوشته شده در : یکشنبه 5 مرداد 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

خودمان باشيم


»» خودمان باشیم

بد نخواهد بود اگر گاهی، فقط گاهی خودمان باشیم

بی احساس و بی روح

زبانی پر از دروغ و تهمت و فریب

و چشمانی پر از حیله

این فلسفه اینروزهای ماست

بیایید گاهی خودمان باشیم

بدون ماسک های خوب و دل فریب

خود خودمان باشیم

نه اینکه برای دلخوشی دیگران

پر شویم از دروغ های صد من یک غاز و چشمانی پاک

بیایید در خلوت خود

فقط برای لحظه ای کوتاه خودمان باشم

همان چیزی که وجودمان هست

و بعد خود را قضاوت کنیم

تا شاید رسم انسانیت را بیاموزیم

* امیر امیری *

کلام دوستان ()
نویسنده : » امیـــر امیــری ( سه شنبه 97/3/29 :: ساعت 11:38 صبح )


»» لیست کل یادداشت امیر

ساز من و رقص من
ارزش
خودمان باشیم
تقدیم به تو
بکوب
راست
گاهی
فریاد و سکوت
[عناوین آرشیوشده]
خودمان باشيم


نوشته شده در : جمعه 9 خرداد 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

جوانمردي آيين توست


می‌آیی؛ پرچم عشق بر دوش، با نشانه‌ای از آن سوی آسمان.

در وجودت تکه‌ای از بهشت جا مانده ؛ آن گونه که از چشمانت عطر یاسی عجیب می‌تراود.

روشنای چهره‌ات با افق‌های دور و درخشان نسبت دارد.

نخل‌ها، پیش قامتت کوچک می‌نمایند، ای بزرگمرد دوست داشتنی!

نامت از دهان زمین نمی‌افتد.

آزادگی، دوست دیرینه تو و عشق، همسفره همیشگی توست.

قبایل عرب از گندمزار شجاعت تو نان می‌خورند.

پرندگان، چشم بر قانون رهایی‌ات دوخته‌اند.

می‌آیی و از جای گام‌های سپیدت، درختانی از آینه قد می‌کشند.

مهتاب، امواج نگاه توست که بر دامن آسمان می‌ریزد.

تو علی‌اکبری؛ علوی سیرت و نبوی صورت.

جوانمردی آیین توست.

لب‌های ترک خورده‌ات، سال‌هاست فرات را سر در گریبان نگه داشته است.

می‌آیی و ما فانوس‌های عاشقی در دست، میلاد خجسته‌ات را نور می‌پاشیم.

امروز، سروش آسمان، تهنیت گوی مولود توست.

امروز، روز ولادت توست.

تویی که عشق از یادآوری نامت به خود می‌بالد و آسمان، شکوه تو را هماره با عطر صلوات، می‌ستاید.

 ذرات خاک، بوی خوش قدم‌هایت را به سماع درآمدند، آن گاه که پلک‌های کوچکت، دنیا را بر هم زد!

مردانگی از همین نگاه آغاز می‌شود.

تو پلک می‌گشایی تا روزها و شب‌ها بهانه‌ای داشته باشند برای آمد و رفت.

غیرت علی(ع) در رگ‌هایت می‌دود و رحمت محمد(ص) در رفتارت.

عشق و عقل در تو به هم رسیده‌اند.

کودک دلبند حسین(ع)، خدا ‌خواست تا دنیا دوباره محمد(ص) را به تماشا بنشیند.

پلک گشودی و آفتاب از نگاه روشنت، طلوع کرد.

از دامان لیلا، چون واقعه‌ای بزرگ برمی‌خیزی و دنیا را به شوری عاشقانه فرامی‌خوانی.

تو حماسه می‌آفریدی و پدر، خاطرات قاب شده نگاهت را مرور می‌کرد. از مدینه تا کربلا، از آمدن سبز تا رفتن سرخ!

چه قدر زیباست: «علی» آمدن، «علی» بودن، «علی» ماندن و «علی» رفتن! ای نهایت خوبی‌ها

میلاد تلاقی دو نور در یک آینه، تکثیر دو اقیانوس، حضرت علی اکبر(ع) مبارک!

 

 


نوشته شده در شنبه 97/2/8ساعت 2:40 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |
جوانمردي آيين توست


نوشته شده در : سه شنبه 6 خرداد 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

در رثاي خورشيد قم


روزها می‌گذرد  بی‌تو؛ نه کبوتری به آشیانه‌ رسیده و نه پرستویی به سرزمین آفتاب.

 بعد از تو، مسافران شیعه را حج غربتی است مدام و جاده‌ها را  بوی اشکی غریب. بعد از تو، شاید دانه اشکی در گونه برادری تا ابد بماند؛ برادری که در غربت توس، آرمیده است .

چه جانسوز است رحلت بانویی که سال‌های کوتاه عمر خود را در غم فراق گذراند؛ سال‌های کودکی را در فراق پدر و سال‌های جوانی را در فراق برادر.

هنوز چند روزی از آمدنت نگذشته است.

 بانوی مهربان! هفده طلوع، شهر، میهمان آفتاب معصومانه نگاه فاطمی‌ات بود.

ای کریمه اهل بیت(ع)! هفده روز، شهر، در هوای رقیق رحمت و کرامتتان نفس کشید و جان گرفت. تمام کوچه‌هاو درخت‌هاـ در فوران محبت بی‌دریغ ـ زیر سایبان امن و آسمانی حضورش آسودند.

بانوی معصومه! هفده روز، سلام شهر را با لحن خوش فرشتگان پاسخ گفتی...

چون کوه آمدی و باشکوه رفتی.

عرش و فرش، در حلقه اندوهی سخت، به عزا نشسته‌اند.

ظلمت روزهای بی‌تو را چگونه تاب آوریم که درخشش چشمانت، خورشید را از سکه انداخت.

شب‌های بی‌تو، ماه را به گریه انداخته، خاتون ستاره‌ها و آسمان!

عرق اضطراب بر پیشانی شهر، رود می‌شود با حقیقت تلخ رفتنت؛ حقیقتی به تلخی انگورهایی که مشهد را سوگوار کرد.

خبر رفتنت، مستی را از سر باغ‌های انگور ‌پراند.

شهر قم از عطر خاک مرقدت بهشت است.

هنوز گل‌های خوشبو، به بوی مهربانی تو بر این خاک می‌رویند و آسمان به شوق بوییدنت به پابوس زمین می‌آید.

تو رفتی و چشم‌های منتظر شهر تا همیشه به جست وجوی تو به آسمان‌ها خیره است!

با رفتنت در سینه‌ها بیت‌الاحزانی به پاست.

 

 

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 96/10/7ساعت 1:1 عصر توسط حمیده بالایی نظرات ( ) |
در رثاي خورشيد قم


نوشته شده در : پنجشنبه 1 خرداد 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

از بالهايت


از بالهایت مراقبت کن ،بالهایی که تو را به به آسمان کرامت معرفت می رسانند ،

از بالهایت مراقبت کن ،مبادا که دست جاهلان ،غافلان بر آن سنگ جفا بزنند 

تو با پراوزهای باشکوهت می توانی جاودانه شوی ،

بالهایت تو را نجات خواهند داد ،تمرین کن پرواز کردن با شکوه را 

دلت را محکم بدار با نور ایمان در پرتو گرمای عشق  بیاد داشته باش 

تو می توانی اوج بگیری ،وقتی ذهنت پر از خواستن ورسیدن باشد 

بالهای تو دو نام دارند 

ایمان وعمل صالح ،اگر دوست داشتی ،علم وعمل 

در آئینه زمان نگاه کن ،

تا کسانی که قبل از تو پرواز کرده اند 

بیابی تو چیزی از آنان کم نداری 

تو آمده ای تا چگونگی پرواز را بیاموزی 

صدیقه  اژ ه ای                               مدیر وبلاگ شیدای اصفهانی 


از بالهايت


نوشته شده در : دوشنبه 15 اردیبهشت 1393  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .