تبلیغات
هفتاد رنگ - مطالب زهره مقدمی

امروز:

پسته پانصد و هشتاد و سوم

لعنت خدا بر ابن کمبود جا.
دختر دیروز به اندازه کافی سرم درد می کرد، چشم هام، دور چشم هام گود رفته بود و وقتیذپلک میزدم و چشم هام می چرخید درد تا وسط مغزم میرفت.
بعد نشستم به ب کردن وسایل چرم دوزی، زیر کتابخونه رو ریختم تماما بیرون و انقدر ام پی تری سازی کردم که یه ذره جا باز شد برای وسایل چرم دوزیم، اما، زدم به سیم آخر و خط و نشون کشیدم که اگه من قفسه بگیرم و وسایل هاش باز کف اتاق باشه می اندارم سطل آشغال، حالا چه پرونده ها باشن، چه کتاب های خودش!
بابا دختر فکر کن یه اتاق و دو نفر! ناعادلانه است، مثل این می مونه که یه خونه و دو تا مستاجر داشته باشی! اصلا لعنت به من که مرتب و منظم ام!
فعلا که وسایل های خودم مرتب شده، برم یه دوشی چیزی بگیرم، بیام بشینم سر انتخاب واحدا، بعدش هم بشینم ببینم باید چیکار کنم کلاس ها رو، تایمش رو تنظیم کنم، هفاه بعد هنه رو تموم کنم بره پی ش، چه کلاسایی که مربی ام و چه کلاسایی که متربی!
عصر هم بشینم یه ذره کارای ترم بعد رو‌بکنم، کتاب سفارش بدم، دختر پلک نزده مهر اومد.
هفته بعد هم که از شنبه باید از صبح برم تا شب! یا چند جلسه کلاس پشت هم، یا رسیدن سر قرار و‌بازار رفتن!
پاشم برم یه چیزی بخورم و برم به زندگیم برسم.
پاشم....




پسته نوشت1:
دنیا نیارزد آنکه پریشان دلی
"ـسعدی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و چهارم

با هیچ کسم میل سخن نیست ولیکن

تو خارج از این فلسفه و قاعده هایی
"ـمجتبی ـقندالی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و پنجم

باید یه سیلی محکم بزنم توی گوشم. انقدر محکم که جاش تا آخر عمرم بمونه. دفعه قبل که گند زدن توی مدلی که داده بودم و مانتویی که دوخته شد عین لباس های تاناکورائی شد باید برام عبرت می شد که دیگه نذارم احدی دهنش رو باز کنه و بهم بگه چه مدلی لباس بدوز. 

دختر رفتم پارچه مردونه گرفتم که پیرهن مردونه باب میلم رو بدوزم، باز خام شدم و در برابر مسخره بازیاش خر شدم و گفتم باشه مدل دخترونه میدوزم! الان جای پیرهن مردونه گشاد یه لباس خواب رو دستمه! لباسی که هیچ شباهتی به لباس رسمی نداره، فقط به درد پیراهن خواب میخوره! من و پیراهن خواب؟ 
زدم با قیچی پایینش رو کوتاه کردم، دکمه های لعنتیش رو کندمف گفتم برام دکمه بخره و یراق، که بزنم به دور و برش بلکه از این لباس خواب بودن در بیاد. این دوباری که مانتو دوختم انقدر سرش حرصم دادن که اگه دلم به حال پول بی زبون بابای مظلومم نمی سوخت جلوی چشم خیاط و تز دهنده اش پاره پاره اش می کردم که دیگه کسی برای من تز نده.
دِ آخه پارچه بتپونید تو دهنتون انقدر راجع به زندگی مردم تز ندین، حتی در حد مدل لباس، چه برسه به ازدواج و زندگی شخصی!
هی میرم و میام و ریخت نکبتش رو می بینم و دلم میخواد با قیچی پاره پاره اش کنم بریزم رو سر کسی که تز داده. ذهنم مشغوله باز درگیر انتخاب واحدم، و الا سگ درونم به معنای واقعی جلوه گر می شد و همه پاچه های شلوار طرف مقابلم رو می درید.
مجال نمونده برای نفس کشیدن مغزم، چپ و راست درگیر مشکلات بقیه بودم و چپ و راست غصه بقیه رو خوردن و آخرش هم خورد شدن دل آدم از همه جهت، درگیر آینده بودن، رفتن توی حال گند افسردگی و فوبیای تموم شدن تابستون و سبزی درختا افتاده به جونم، حالا کی وقت می کنم بشینم مثل آدم زندگی کنم؟
دختر دو پارت از کتاب زبانم مونده باید بخونم و امتحان بدم، هنوز دست نزدم، مگه دل و دماغ میذارن برای آدم؟
هی می نویسم و پاک می کنم! اگه الان هم نمی نوشتم از زور حرص سکته می کردم ویه عمر ویلچر نشین می شدم.



پسته نوشت1:
مجال خواب نمی باشدم ز دست خیال
"ـسعدی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و ششم

بعد از اون موقع که رفتم دکتر و بهم قرص داد و دو شب ازش خوردم و بعد گذاشتمش کنار که مبادا آرامش های پراکنده ام هم وابسته به یه قرص چند میلیمتری آبی بشه، تقریبا خوابم راحت تر شده. شب که خوابیدم تا صبح که بیدار شم هیچ چیز متوجه نشدم و از خواب که بیدار شدم سراغش رو گرفتم گفتش رفته برات قفسه بخره!

اومد خونه دلم سوخت توی این گرما کل خیابون رو زیر و رو کرده بود که قفسه بگیره،مثل همیشه شرمنده آقای پدر شدم، عصرش پاشد قفسه رو به قفسه هام اضافه کرد و من باز چهار زانو نشستم و کل وسایل ها رو مرتب کردم!
سخته تو مدل شخصیتیت y باشه و خواهرت و هم اتاقیت مدل شخصیتشx ! من همه چیزم روی نظم و قانون و خط کشی شده و مرتب! ولی اون راحت و ریلکس. من شب تا صبح صبح تا شب راه میرم و مرتب می کنم، وسواس فکری، بیش از حد منظم بودن و یا هر چیزی که هر کسی دوس داره بگه، ولی من اینطوری راحتم، همیشه مرتب ومنظم.
چند روز هم مداوم حرص خوردن برای اینکه چرا بقیه منظم نیستن و چرا اتاق رو مرتب نمی کنن نتیجه اش شد اضافه شدن یه قفسه به من و دو تا قفسه به خواهر خانومی برای جمع شن وسایل ها، این نامردیه محضه که اون الان 4 تا قفسه داره و من دوتا و من هنوز هم نمی فهمم که چرا باز هم وسایل هاش جمع نمیشه!
یا افراد تجربه زندگی منظم رو ندارن یا دارن از خودشون دریغ می کنن، زندگی منظم هیچ جایی برای کسلی نمیذاره، آرامش و دلگرمی یه اتاق منظم میتونه همیشه حال آدم رو خوب کنه. 
الان فعلا از این جهت راحته! با اینکه من دانشجوام،و کار هنری میکنم و دنباله اش هزار تا ابزار و جعبه و وسایل و متریال دارم، یه عالم کتاب درسی که هر ترم بهش اضافه میشه، با این حال جای کمتری رو نسبت به بقیه اشغال می کنم.
در آینده اگر بچه ایی در کار باشه هیچ وقت مثل خودم بارش نمیارم! فقط سه درصد از مردم جهان مثل من فکر می کنند و این منشا عذاب است. عذابی که از قانون مندی و منظم بودم و مسئولیت پذیری ناشی میشه....




پسته نوشت1:
کی می رسد خیال طبیبان به درد من
"ـهلال ـجغتایی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد وهفتم

من عین خودشم، کپی برابر اصل، منتها با یه مقدار برنامه های جدید که روم نصبه انگار آپدیت ترم.

بهم میگه باید توی جامعه زندگی کنی، من خودم عمل نمی کنم ولی تو خوشحال باش از اینکه تو میفهمی مثل بقیه نیستی. 
دلم خونه، نمی خوام دهن باز کنم وبراش بگم این جماعت چه زخمی به من زدن، چون فکرش به اندازه کافی مشغول هست، بیشتر از این میتونه حالش رو بد و بدتر کنه. فقط گوش میدم، تاییدش میکنم، بعد می گم : من تصمیم گرفتم تنها باشم،اینجوری نه کسی اذیت می شه نه من اذیت می شم!
تعجب میکنه، شاید هیچ وقت پیش خودش فکر نکرده باشه که دخترش که انقدر از نظر بقیه شر و شیطون وشوخ و پر انرژیه یه همچین کارایی بلد باشه، اینکه از مردم دور شه و پیله بپیچه دورخودش، اینکه با همه قهر باشه،  اینکه برج زهرمار بشه، اینکه ساکت ساعتها بشینه و بیه رو نگاه کنه.
چند روزیه همش میگه: پسته با بقیه خوب باش.
و من همش میگم باشه، من خوبم!
ولی ته دلم دست و دلم نمیره به یه لبخند خشک و خالی برای این جماعت...



پسته نوشت1:
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
"ـحافظ"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و هشتم

خواب بودم، لذت بخشه تاریکی اتاق توی غروب، گرمای پتو و آروم آروم رفتن تو عمق بالشت. از این خوابایی که توی اوج خستگی میاد دستم رو میگیره میبره سمت اتاقم، آروم چشم هام رو میبنده و مراقبه مبادا ازش غافل شم و تو تاریک و روشن هوا از خواب بپرم و گیج بزنم که من کجام و ساعت چنده.

توی خواب ناز بودم، از خستگی و بی حوصلگی فرار کردم و رفتم لای پتوی گرم و نرمم و توی تاریکی چشم هام رو بستم و آروم معلق شدم توی هوا، نمی دونم ساعت چند بود که با صدا شاز خواب بلند شدم و پتوم رو زدم کنار و رفتم بیرون و سلام دادم، ولی بوی غذا خونه رو گرفته بود و سفره آماده بود، دیر کرده بود، رفته بود ماشین رو که برای تعمیر گذاشته بود بگیره، دیر کرده بود. داشت تعریف میکرد که چی شد که دیر کرده، می شینم پشت میز و چشمام که هنوز به نور عادت نکرده رو می مالم و به حرفاش گوش میدم.
مکانیکی که مردونگی می کنه و به یه جوون پر و بال میده و با اینکه طرف دستش کج بوده براش مغازه میخره و براش راه باز میکنه تا به جایی برسه و باز طرف مثل کفتار دستش کثیفش رو میکنه توی انبار و دخل مکانیک پیر. مکانیکی که آقای پدر رو چندین ساله میشناسه و با یه سوال پدر راجع به شاگردش شریف ، زخمش سر باز میکنه و با اینکه موهاش سفیده میزنه زیر گریه و چندین دقیقه درد دل میکنه برای پدر.
حکایت عباس آقا مکانیک رو که آقای پدر میگه اشتهام کور میشه، دلم میخواد شبونه برم دم مکانیکیش و با هم درد دل کنیم و بزنیم زیر گریه، دست آخر بهش بگم: عباس آقا، هر موقع دلت گرفت ما هستیم، تا بوده همین بوده، پشت دستت رو داغ کن، مراقب خودت و خوبیات باش..




پسته نوشت1:
دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا
چه وعده ها که میدهی به رغم ناتوانیت
"ـکاظم ـبهمنی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و نهم

وقتی حوصله نداری، هر کاری هم بکنی بازم ته اش از یه سوراخی بی حوصلگیت از چشم و چالت میزنه بیرون و میپاچه روی زندگیت. تازه داشتم از مرتب شدن اتاق لذت میبردم که صداقرچ اومد و بعد طبقه کتابخونه از وسط شکست و افتاد روی طبقه پایین و اون رو هم شکوند.

دو روز درگیرش بودم تا آخر دیشب جمع و جورش کردم، بشینم ببینم این سری کی میشکنه. اینهمه کتاب روشه، ولی خوب من اینهمه کتابو کجا بذارم. جاش توی کتابخونه است دیگه.
صبح رفتم آخرین جلسه چرم دوزی، دخترک هم کلاسی نیومده بود، خب خبرت بگو نمیای من باز باید فردا بکوبم برم که یه الگو بگیرم ازش. 
دیشب تقریبا بعد از ماه ها یه خوای آروم داشتم، درست وسط طوفان ذهنی و یه خواب آروم، همه چیز مشکوکه!
فقط خودمو گول میزنم، فقط حواس خودمو‌پرت میکنم. باز دوباره همه چیز پلی میشه، گند میزنه به خودم و حالم و زندگین.
دلم میخواد برم وسط خیابون جیغ بزنم.
این حال گند باید روز به روز بیشتر شه، پاییز  میاد و پشتش زمستون، سیاه پوش شدن برای محرم و صفر و دست آخر ریشه گرفتن افسردگی...
حال گندم رو‌باید عوض کنم.
باید این اوضاع رو تغییر بدن.
ولی چه فایده، بعد یه مدت روز از نو، روزی از نو.


پسته نوشت1:
آدم ها ساعت شنی نیستند 
که سر و تهشان کنیم،
دوباره از نو شروع شوند.
آدم ها گاهی تمام می شوند


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پانصد و نودمین پسته

از آخرین اتفاقات باید بگم که همین یک ساعت پیش جوری دستم رو بریدم که خون فواره زد!

الان نشستم خودمو به پرز قالی درگیر کردم که تیر کشیدنش یادم بره....





پسته نوشت1:
#آب_قند_لطفا


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و نود و یکم

دختر دیروز در عجب بودم بابت خواب پریشب، انقدر راحت خوابیدم و بهم چسبید که خودم شوکه بودم که من اینجوری خوابیدم. صبحش هم از خواب بلند شدم دیدم ته دلم یه جوریه، اعصاب نداشتم، یه حس گندی هم دنبالم بود، یه دلشوره یه نگرانی، انقدر احمقم که یادم رفت صدقه بدم.

عصرش همه چیز خوب بود دختر، کلاس چرم دوزی تموم شد به خوبی و خوشی، رفتیم و دو دست مانتو گرفتم، ولی بازم ته دلم یه جوری بود، اومدیم خونه و زرت زدم خودم رو ناقص کردم رنگم پرید و آب قند لازم شدم بعدش دیگه دلشوره ام پرید. یعنی لعنت به دل من که هر موقع شور میزنه یه اتفاق بد میوفته. قبل تر ها گفته بودم از روشن خانم، زنی که سرایدار خونه باغ کوچه بغلی بود، افغانستانی بودن، بچه که بودم و توی باغ با دخترش پرستو چرخ میزدیم یه دشته پرنده بالای سرمون توی سرمون چرخ میزد که گفت: اتفاق بدی میخواد بیوفته و من هاج و واج نگاهش کردم، که ادامه داد این حرکت دسته جمعیشون نشونه اتفاق بده. 
نمی دونم این چه اعتقاد مزخرفیه که روشن خانم برام به ارث گذاشت یا اینکه هر چی به دلم بیوفته همون میشه، که از آقای پدر به ارث میرسه، ولی وقتی یه دسته پرنده میبینم که توی آسمون چرخ میزنه، وقتی مثل دیروز دلم شور میزنه میخوام خودم رو بکشم که راحت شم از ترس.
فعلا دست چپم غیر قابل استفاده شده، این یعنی نصفه موندن دوخت کیف های چرمم، یعنی یه گوشه ساکت نشستن، میخم سیخم خوابیدن.
دختر چند روز دیگه تولدمه، من بازم یه جوری ام. 
باید بشینم درسای لعنتی رو بخونم، یه ذره زبان ، حال ندارم توی دانشگاه مثل آهو تو چمن گیر کنم!
الی هم شده مثل ح.صاد! تله پاتی با هم! اونم دیشب زهوارش در رفته بوده ب گمانم، خدا هر هفته الی بهم چند بار پیام میده که خوابتو دیدم، من هنوز ابراز علاقه کردن یادم نیومده، گاهی اصلا الی رو فراموش میکنم!
چند خط بالاتر از کسی اسم برم که تازه دارم  فراموش میکنم که چرا این کارو کرد. بعد دوباره یکی بیاد جاش رو بگیره و دوباره همون آش و همون کاسه!؟
نه، بذارید این جا خالی بمونه، تا ابد.
برم چایی و کلوچه بخورم، راستی، این پسره که تو این فروشگاهه کار میکنه، خیلی وقت ها دیدمش و به نظرم حال ندار بود، یعنی مریض احوال، دلم براش میسوخت، امروز آقایی که صاحب فروشگاه بود چقدر سرش غر زد و جلوی من تحقیرش کرد، که چرا ال و چرا جیمبل!
من فقط به برداشتن یه بسته بزرگ کلوچه بسنده کردم و از فروشگاه فراری شدم، و الا تازه داشتم تصمیم میگرفتم گندمک بگیرم به جای پفک و اینکه دنبال تافی بودم برای توی کیفم که تو دانشگاه از افت قند غش نکنم...
انقدر راحت شخصیت بقیه رو خورد نکنیم...



پسته نوشت1:
عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
"ـمولانا"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و نود و دوم

قالب عوض شد، فقط برای عزیزی که مشکل داشتن باهاش، فکر میکنم این یکی سریعتر هم لود میشه.

دیگه نمی تونم با قفل کلیلک راستم کاری کنم، متاسفانه یا خوشبختانه انقدر دوست منتظر فرصت داریم که منتظرن عکس های زپرتی و درب و داغون و متن های خط خطی بقیه رو بدزدند و زیرش اسم خودشون رو بزنن! و البته کسایی که اهل فضولی و اعصاب خورد کردن هستن.
من تلاشم رو کردم برای راحتی شما توی وب، ولی خب نمی تونم با دزد هایی که  از فرط بدبختی پست و عکس های منه بدبخت تر رو می دزدن مهربانتر برخورد کنم؛)



پسته نوشت1:
از ره تقلید اگر حاصل شود کسب کمال,
هرکه گردد خم نشین باید که افلاطون شود!


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و نود و سوم

اینبار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
"ـمولوی"



پسته نوشت1:
متولد شدم




نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته‍ ‍خانوم‍

پسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿*﴾ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ . . . اینجا پسته خانوم از روزمرگی هایش مینویسد تا یادش نرود گذشته را....


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

تولد کوثر


السلام علیک یا فاطمه الزهراء یا بنت رسول الله


   ولادت شما را بر رسول خاتم، پدر بزرگوارتان، تبریک و تهنیت عرض می کنم.      

   یا حضرت زهرا! ولادت شما خنده و شادمانی را به خانه ی مادر و پدرتان، ساری و جاری ساخت. پدری مانند آقا رسول الله، چشم و چراغ جهان بشریت و خاتم النبیین –صلوات الله علیه- و مادری که با رسول الله خود را، به ظاهر، از مال دنیا تهی کرد، به نحوی که هنگام ولادت شما، زنان قریش به خاطر فقر و تنگدستی به کمک مادر شما نیامدند. در واقع لیاقت نداشتند. خداوند به بهترین وجه ممکن این کار ناپسند آنها را جبران کرد و چهار زن از بهشت به کمک حضرت خدیجه –سلام الله علیها- فرستاد.

   فاطمه در ایران اسلامی جایگاه خاصی دارد. ولادت شما شور و سرور به همه اعلان می کند. این روز را از سال های اول انقلاب اسلامی به فرمان امام خمینی رهبر انقلاب اسلامی –رحمه الله علیه- روز زن نام نهادند. در این روز حتی کسانی که با بی مهری مادرشان را فراموش کردند با یاد حضرت شما مادرشان را شاد می کنند.

   زیارت حدود مرقد مطهر شما آرزوی همه ی شیعیان جهان است. بعد از هر نماز از راه دور، دست به سینه، عرض سلام می کنیم و از خدا می خواهیم که به آن مکان مقدس ما را برساند. خاک آنجا را سرمه ی چشممان کنیم. شاعر چه خوب در مدح شما سروده:

زنی به مثل فاطمه نیامده است عالمه

جهان علم و تربیت، همای زهد و معرفت

حمیده راضیه رضا به هر قضای اکبری

برو بخوان کتاب ها، نظاره کن حدیث ها

که تا به ذات فاطمه به قدر فهم پی بری

به دهر گر علی نبود فاطمه نداشت تا و همسری

   تولد شما این قدر مهم بود که سوره ی مبارکه ی کوثر بر پیامبر اعظم - صلوات الله علیه- نازل شد. این تولد را به فرزند عزیزتان منتظَر عالم، تبریک عرض می کنم.

دنیا اگر تمام شود پر ز فاطمه

یک تن به مثل دخت پیمبر نمی شود

گل های عالم ار که شوندی نثار روی

یک گل به عطر همسر حیدر نمی شود

محبوبه خدا نه به جز همسر علی است

این فخر بهر دختر دیگر نمی شود

نور دو چشم احمد و هم کفو شیر حق

تفکیک او از این دو میسر نمی شود

یک موی فاطمه به شرف با هزار حور

در نزد کردگار برابر نمی شود

تشبیه او به حور بهشتی است اشتباه

هر سنگ معدنی دُر و گوهر نمی شود

مام شبیر و شبّر و کلثوم و زینب اوست

دیگر زنی چو فاطمه مادر نمی شود

خلق بهشت و حوری کوثر طفیلیش

جز او زنی حقیقت کوثر نمی شود

بانوی دیگری به علّو مقام وی

پیدا به زیر گنبد اخضر نمی شود

شمشاد قامتش به خداوند لایزال

خم جز برای خالق اکبر نمی شود...

(شعر از: فروغ الزمان ضرغامی)



نوشته شده توسط صدیقه سجادی 96/12/18:: 12:4 عصر     |     () نظر
تولد کوثر


نوشته شده در : دوشنبه 2 شهریور 1394  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

درباره تأييد يا رد صلاحيت نامزدهاي انتخابات توسط شوراي نگهبان


شورای نگهبان تایید و رد صلاحیت نامزدهای انتخاباتشاید به شخصه بسیار دوست داشته باشم که حسن روحانی در انتخابات 96 رد صلاحیت نشود و بابت این همه ناکارآمدی در اداره امور کشور، بداخلاقی با مردم و بی ادبی در برابر منویات مقام معظم رهبری، با نه محکم مردم مواجه شود و این که حسن روحانی با تکرار یا انکار وعده های محقق نشده اش در سال 92 دوباره در صندلی انتخاب بنشیند و خود را در برابر آرای مردم حاضر ببیند و در برابر خبرنگاران، رقبا و مردم به مرور وعده های انتخاباتی خود بپردازد، حقیقتا برای بنده یک آرزوی 4 ساله باشد.

و شاید به شخصه دوست داشته باشم محمود احمدی نژاد و حمید بقایی که بسیار اصرار دارند با رفتار و گفتارشان، خود را متفاوت با گذشته و شبه اپوزیسیون نشان دهند، در صحنه انتخابات و کرسی مناظرات حاضر باشند و شاید بسیار تمایل داشته باشم که ایشان بابت سقوط مدیریتی و اخلاقیشان که به درگیری با سایر قوا، تعلل و تمرد در برابر اوامر و توصیه های مقام معظم رهبری، سوءمدیریت در برابر تحریمها همچنین تحمیل تورم 35 درصدی و پاس گل به روحانی منجر شد، توضیح دهند و ببینند که برخلاف آن چه می پندارند، مردم دچار آلزایمر نیستند که اینها را فراموش کنند.

اگر همانطور که عرض کردم حسن روحانی و نامزدهای پوششی وی در کنار محمود احمدی نژاد و معاونش بقایی در انتخابات تأیید صلاحیت شوند، براساس شناختی که از نظر مردم به صورت میدانی و براساس نظرسنجیها وجود دارد، نتیجه ای جز جواب قاطع منفی مردم برای مردم، سخت میتوان متصور بود و شاید چنین جوابی بهترین روش برای به کنار راندن دو جریانی باشد که بدون توجه به منافع ملی، وحدت ملی و امنیت ملی، برای بزرگ کردن خودشان، طرف مقابل را خطرناک، فاسد و ناکارآمد نشان میدهند تا با دوقطبی سازی، خود را بزرگ و سایر جریانات را به حاشیه ببرند.

اما از رهبران عظیم الشأن انقلاب آموخته ام که باید به قانون اساسی و نهادهای آن احترام گذاشت و از این رو در عین حال که شخصاً روحانی را بابت ناکارآمدی، کذب گویی، بدعهدی، بی مسئولیتی، رابطه محوری، عدم حساسیت به مسئله نفوذ، بی اخلاقی و بی ادبی به ولایت و احمدی نژاد را بابت عملکرد ضعیف، پرحاشیه، قانون شکنانه و غیرولایتمدارانه اش در اواخر دولت دهم و پس از آن فاقد صلاحیت برای در معرض انتخاب مردم قرار گرفتن میدانم، لیکن نظر شورای نگهبان را اولی، صائب، قابل دفاع و غیرقابل اعتراض میدانم.

کسانی که درک صحیحی از قانون، نظرات رهبران انقلاب و مصلحت کشور داشته باشند، برخلاف برخی سیاستمداران و جریانات متبوعشان، نه برای تأیید و نه برای رد صلاحیت نامزدها ، فشاری بر فرایند تصمیم گیری شورای نگهبان را دنبال نمیکنند، چرا که میدانند ایشان هم اطلاعات مستندتری از منابع موثقتر و متنوعتری کسب میکنند، هم بهتر این اطلاعات را تحلیل و تجمیع مینمایند و هم این فرایند را با امانتداری کامل انجام میدهند و چنین کسانی دیگران را به صبر و تسلیم دربرابر نظر شورای نگهبان دعوت میکنند.

امیدوارم همانطوری که جریان انقلابی در انتخابات 1392، نه برای شائبه هایی که در رد صلاحیت دکتر لنکرانی مطرح شد و نه برای پیروزی ناپلئونی حسن روحانی، کوچکترین اعتراضی به زبان نیاورد و برخلاف جریانی که در سال 88 در برابر فرایند قانونی انتخابات ایستاد، امسال همه جریانات سیاسی داخلی اعم از کسانی که نامزد مورد علاقه شان رد صلاحیت شده یا آنهایی که صلاحیت رقیب شان تأیید شده است یا آنهایی که با نه و آری مردم مواجه شده اند، بتوانند نمایشی از ظرفیت داشتن و قانونمداری را ارائه کنند.


درباره تأييد يا رد صلاحيت نامزدهاي انتخابات توسط شوراي نگهبان


نوشته شده در : پنجشنبه 29 مرداد 1394  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

بعثت


السلام علیک یا رسول الله


خدا را شکر که به بعثت رسیدیم.

در بیست و هفتم ماه رجب در غار حراء، جبرییل، فرمان حق را به پیامبرش ابلاغ فرمود.

خداوند برای احیای خداپرستی پیامبری در بین مردمان جاهلی مبعوث فرمود که دخترکشی فخرشان بود، برده داری کارشان بود و خیلی از کارهای خداپسندانه را اصلا نمی فهمیدند.

در شرایط سخت جاهلیت، یک قوم، یک شهر، همه و همه دیده بودند، فهمیده بودند، یقین داشتند که محمد، امین است، به راستگویی، درستکاری، رعایت عدل و انصاف، اخلاق خوب، ادب نسبت به بزرگترها، محبت نسبت به کوچکترها و امانت داری.

اول مردی که ایمان آورد حضرت علی –علیه السلام- بود که در آن زمان ده سال بیشتر نداشت.

از همه بیشتر خانم خدیجه –علیها السلام- ایشان را می شناخت. همو که ثروتمندترین زن در سرزمین حجاز بود و با ازدواج با محمد امین، به ظاهر، خود را از مال دنیا تهی کرده بود و حالا به فرمان الهی همسرش را خداوند به پیامبری مبعوث فرموده بود. اولین زن ایمان آورنده به رسول گرامی اسلام خدیجه –علیها السلام- بود.

وقتی بزرگان قریش که از اقوام پیامبر بودند متوجه این امر عظیم شدند در فکر چاره جویی بر آمدند. به خاطری که با ظهور اسلام خیلی از منافعشان به خطر افتاده بود. ولی حضرت محمد –صلی الله علیه و آله و سلم- که از جانب خدا مأموریت داشت می فرمود: "مردم بگویید لا اله الا الله تا رستگار شوید". و سوره ی مبارکه "اقرأ باسم ربک الذی خلق" را تلاوت می فرمود.

در راه ابلاغ رسالت خیلی پیامبر را اذیت و تهدید کردند، ولی چون فرمان الهی بود ایشان دست از راهنمایی امت بر نمی داشت. ایمان آورندگان غالبا از غلامان و کنیزان و تهی دستان بودند.

دین جهان شمول اسلام چنان رواج پیدا کرد که در کمترین مدت، سرزمین عربستان و حتی کشورهای دیگر را با رحمت الهی آشنا کرد.

بعثت را با هزاران کتاب نمی توان بیان کرد فقط کلامی از پیامبر اعظم من باب تبرک بیان می کنم:

" من مبعوث شدم تا مکارم اخلاق را به کمال برسانم".

قرآن جاویدان که کتاب کامل درس زندگی و یادگار پیامبر گرامی اسلام است تا قیام قیامت قابل اجرا است و روز به روز به تشنگان فضیلت  مکتب قران اضافه می شود: "ولا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین"

بعثت خاتم الانبیاء را به ساحت مقدس آخرین ذخیره ی الهی حجت حق آقا صاحب العصر و الزمان تبریک و تهنیت عرض می کنم. امیدوارم که شرمنده ی قرآن و رسول الله نشوم.

ماه فرو ماند از جمال محمد

سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر با کمال محمد

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد

سال های سال روز بعثت برابر با هفتمین روز روضه ی پدرم خدا بیامرز بود. در این روز روضه خوان ها بیشتر اشعار در رثای پیامبر می خواندند. پدرم یک کارتون بیسکویت می خرید و با چای بین جمعیت توزیع می کردند. مادرم هم با دو تا روسری سبز منقّش به گنبد و بارگاه عتبات عالیات که داشت، و می گفت از کربلا برایم سوغات آورده اند، منبرهای آقا ابا عبدالله را سبز پوش می کرد و به بهترین وجه ممکن جشن بعثت به سادگی و شیرینی تمام می شد "عاش سعیدا و مات سعیدا".

 



نوشته شده توسط صدیقه سجادی 97/1/24:: 12:24 صبح     |     () نظر
بعثت


نوشته شده در : دوشنبه 19 مرداد 1394  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .