تبلیغات
هفتاد رنگ - مطالب زهره مقدمی

امروز:

پسته پانصد و شصت و هشتم

همین هفته پیش بود که پیشنهاد داد، بعد هم رفت دنبال اوکی کردن کارها و بلیط و هتل!
گفتم کسی از بچه ها نمیاد! کنسل میشه، بعد که همه پایه شدن و بیشتر پیگیر شدیم تونستیم بلیط و هتل بگیریم برای هفته بعد.
سفر های هول هولکی آدم رو شوکه میکنه، کارهام تو هم تو هم و فشرده شدن، همه کلاس هام رو تغییر ساعت دادم، انداختم برای روزهای دیگه، یا اینکه سه تا از کلاسهام رو انداختم پشت هم، دوست ندارم از کلاسشون جا بمونن، عذاب وجدان و دلشوره میگیرم!
امروز رفتم از انباری چمدون رو آوردم، ریز ریز وسایل ها رو میریرم توش، برای خودم و خواهر خانومی!
یه جا اضافه بود که اون هم زنگ زدم به اِلی و باهاش هماهنگ کردم و منتظرم ببینم میاد یا نه! سفر دوستانه اس و همینطوری یهویی ده- دوازده نفری عزم سفر کردیم، رفتیم دنبال بلیط و هتل!
مطمئنا همه مون هنوز از شوک در نیومدیم و تا دوازده نفری سوار قطار نشیم و تا چمدون هامون رو نذاریم توی هتل هیچ کس باورش نمیشه!
تمام دلتنگی ها و دغدغه هام رو جمع کردم، حتی دیگ از شوق گریه هم نمیکنم، همه رو نگه داشتم برای توی حرم، صدای جرینگ جرینگ لوستر ها و بوی حرم و گریه های دوازده نفری....
تا دوشنبه انقدر کار ریخته روی سرم که مثل برق و باد زمان میگذره....
تا برسم توی صحن و بین همهمه گم شم دل تو دلم نیست....




پسته نوشت1:
دل من گم شد اگر پیدا شد
بسپارید امانات رضا(ع)


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و شصت و نهم

یس!

الی هم هماهنگ شد و قراره توی سفر چند روزه همراهمون باشه! 
دل تو دلم میست تا فردا شب، چقدر دنبال فرصت بودیم برای با هم بودن!
الان به بهترین نحو پیدا شده.



پسته نوشت1:
قسم  به شعر "بلیـــــغ" نِزار قَبّانی
به عطرِ روسریِ تو، به سیب لبنانی
کشیدن‌تو‌به‌یک‌شعر کارحافظ‌هاست
گلم تو شاخه نباتی خودت نمیدانی


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پانصد و هفتادمین پسته

ساعت چهار صبح بود. از زور درد بیدار شدم.

کم کم ترس ریخت توی وجودم، تمام تنم عرق کرد و ذهنم انقدر سنگین شد که از زور استرس حالت تهوع گرفتم!
دو شبه دارم اذیت میشم، اون از پریشب که توی خواب دستش رو نشونم داد و گفت: ببین شوهر کردم، دیگه تنها نیستم، دیگه نیازی به بودنت ندارم!
این هم از دیشب که با درد خوابیدم! 
یکی دو ساعتی تحمل کردم گفتم آقای پدر که خواست بره اداره منم میگم ببرتم بیمارستان! 
ولی خودش فروکش کرد و چشم هام سنگین شد، 
کلاس امروز رو کنسل کردم.
کارهام پیچیده به هم، اعصابم بدتر....



پسته نوشت1: 
من همانم که شروعش کردی
نشود دل بکنی
دل ندهی
بی سر و سامان بشوم...


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هفتاد و یکم

بدم میاد از اینکه یه متن رو دوبار و سه بار و بارها بخونم و باز چیزی نفهمم!
فصل اولش این مدلی بود. میخوندم و نمی فهمیدم، خیلی گنگ بود، میخواستم باز پرتش کنم یه سمت و فحش نثار نویسنده و ناشر کنم بابت هدر دادن کاغذ و درخت و جوهر و انرژی و پول من! 
اما ادامه دادم و دیدم که نه، داره کم کم مزه میکنه زیر دندونم و عطرش عین دارچین با خوندنش میاد توی مشامم و مست میشم از اینهمه روان بودن کلمات و نوشته ها، حتی با خوندنش تصور میکنم همه چیز رو، خونه حاج عمو‌، مه لقا...
توی سفر که نه وقت بود و نه چمدونم جای کتاب قطور داشت، هنوز چند فصل ارش خوندم و الان که کارام افتاده رو غلتک باید بشینم بقیه اش رو بخونم.
قرار بود برای کتاب"یک پیاده روی طولانی تا آب" هم بنویسم که نشد، نه عکس خوب داشتم و نه حوصله. 
ولی اون هم خوب بود، یه چیز تازه و نو که بهم چسبید خوندنش، درست مثل لذت آب خوردن با خیال راحت برای ”نی آ".
دست بکشیم از رمان بزرگسال و جوان، دنیامون به اندازه کافی تیره و تار و پر از تلخی هست، بیاییم بچه بشیم، نقاشی بکشیم، با گِل کاسه بشقاب درست کنیم، شعر بخونسم و آخر کار از تموم کردن یه کتاب قصه با عکسای دلبرونه اش یا خوندن یه رمان نوجوان انرژی بگیریم برای آدم بزرگ بودن....



پسته نوشت1:
جهان کوچک من از تو زیباست



نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هفتاد و دوم

پرسان پرسان رفتیم پیدا کردیم و انصافا دور نبود و سر راهمون دراومد.
چون اول صبح بود و تقریبا خلوت با مادر خانومی چند تا مغازه رفتیم جلو و وقتی دیدیم کاسب ها کنار هم جمع شدن و از بیکاری حرف میزنن و فقط تقریبا ماییم، یه ذره این پا و اون پا کردیم بلکه درکشون برسه که خرید داریم و جو رو مناسب تر کنن که درکشون نرسید و از پشت سر یه آقایی صدا زد که: آبجی بفرمایید.
برگشتیم و راهنمایی کرد دم مغازه اش و با اینکه جوون بود و شاگرد مغازه ولی مودب و محترمانه برخورد کرد و وقتی فهمید تازه کارم وایساد و قشنگ و با حوصله برام همه چیز رو توضیح داد و انقدر در برابر گیج بازی هام صبور بود و جوابمو داد که قشنگ از ته دل و با دل و جون ازش خرید کردم.
بعد هم برد مغازه جلویی و راهنمایی کرد بقیه وسایل ها رو بخریم.
اینها از یه آقای جوون و توی این دوره زمونه عجیب نیست!
فوت و فن فروش و بیان فصیح این دوره زمونه رمز اول فروش محصولاته!
ولی کسی که جلوی ما ایستاده بود یه پسر ساده شهرستانی بود که به نظرم از کسبه چندین ساله بازاری فهم و شعورش خیلی بیشتر بود!
بقیه ابزار هام رو هم از همون مغازه اولی که پیرمرد چشم آبی توش بود و دوستش با دستای لرزون بشقاب ملامینی رو آورد سمتم و بهم گل یاس تعارف کرد خریدم و رفتیم راسته پارچه فروش ها و یه مقدار پارچه گرفتیم و برگشتیم.
 از دیشب شروع کردم کارمو و اگه حمایت های آقای پدر و کمک هاش نبود مسلما با چکش میزدم فرق سرم!
فعلا که راضی ام...
از چرم دوزی:)



پسته نوشت1:
همانطور که با آینه صورتت را می بینی
با یک اثر هنری هم روح و جانت را می بینی
"ـبرنارد ـشاو"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هفتاد و سوم

قبل ترها گفته بودم یا باید بلد باشی جمعی زندگی کنی یا باید زجر بکشی و دور زندگی کردن رو خط بکشی با این جماعت؛ یه راه فرار هم بیشتر نداره، اونهم تنها زندگی کردنه!
تنها زندگی کردن هم فوت و فن های خودش رو داره و اگه بلد راه نباشید یه روز به خودت میای و میبینی که ای دل غافل تا کمر توی شن و ماسه ایی و نمیتونی خودتو بکشی بیرون و از منجلاب تنهایی و پوچی اگه جون سالم به در ببری تازه باید بشینی یادبگیری چطوری با ستاره ها راه رو پیدا کنی! این خودش اصل مکافاته، پیدا کردن یه سری ستاره توی تنهایی که راه رو بهت نشون بدن، از دوره دوره دور، فقط توی شب ها و بدون هیچ آزاری!
هر چقدر توی زندگی جمعی جلو رفتم و هر چقدر زدم به بازوم که "دختر، آدمای جذاب هستن هنوز، همه که بد نیستن" ولی آخر سری جوری توی خودم شکستم که هنوز که هنوزه بعد یک هفته راه که میرم صدای شیشه خورده از کف دلم میاد و فقط ساییده شدن تیکه شیشه ها باعث میشه مغزم تیر بکشه!
دختر بارها بهش گفتم من مدلم جدیه! دختر بارها بهش گفتم من وقتی ساکتم عصبی نیستم، کاملا عادیم! بارها بهش گفتم از کسایی که بهم میگن عصبی ایی و جدی برخورد میکنی و چون و چرا میارن برای اینکه خودمم حالم بهم میخوره!
نفهمید که نفهمید، بدتر هر بار تو جمع بچه ها زرت و زرت گفت و دست گذاشت روی مغزم و فشارش داد! 
این آخرین بار که توی یه روز از همه شون زخم خوردم و از حرف نزدیکترین فرد توی اون جمع تمام استخون هام ترک برداشت، دیگه خط کشیدم دور هر چی آدمه!
آدم که نه، انسان، خیلیا لیاقت آدم بودن رو ندارن!
چند وقت پیش بود که یه جمله ایی خوندم با این مضمون که آدم هایی که از یه رابطه عمیق میان بیرون خطرناکن، چون یاد میگیرن بدون یه سریا میشه زندگی کرد!
۶ سال زمان زیادی بود برای اینکه کسی رو مثل خواهر دوست داشته باشم، من نمیگم همه مقصرن ولی دختر طرف له ات کرد و تو باز رفتی سراغش فقط برای اینکه دردشو به جون بخری، ولی باز گند زد به همه چی! هیچ کس بی تقصیر نیست، ولی بیاییم بذاریم رچ ترازو وزنش کنیم!
از اونموقع است که دیگه هیچ‌حسی به دوست و دوست داشتن ندارم!
الان نصف عذاب وجدان هام توی رابطه ام با اِلی سر همینه! اصلا دیگه تعهدی راجع به بقیه ندارم!
الان همه مختارن که از جلوی چشمم گم شن یا اینکه راحت میتونم به عزیزترین دوست ها بگم: برو به درک!
بچه که بودیم یه ضرب المثل میگفتن: فامیل گوشت فامیل رو بخوره استخونش رو دور نمیندازه!
الحق که از فک و فامیل گوشتمون رو هم خوردن! ولی این جماعت پست که اسمشون میشه دوست و رفیق، آخر کار یه لیس به استخون بی گوشتت میزن و اگه خیلی انسان باشن شوتش میکنن تو سطل آشغال! مثل اون بنده خدایی که گفت: میخوای بری برو! من میخوام تنها باشم! 
دیروز دیدمشون و از دیدن دوباره شون کراهت دارم! دوست دارم پوست از تنشون جدا کنم.
از همه گروه هاشون اومدم بیرون و خدا خدا میکنم که زودتر این دو تا کلاسم رو به سرنجام برسونم و دیگه نبینمشون.
هیچ‌وقت فکر نمی کردم انقدر دور و برم خالی شه، الان آدمهایی که باهاشون ارتباط واقعی دارم اندازه انگشتامه!
این انگشت شمار بودنه می ارزه به جیرینگ جیرینگ کردن خورده شیشه های کف دلم....



پسته نوشت1:
تا خرخره از حرف پُرم با که بگویم؟
این شهر پر از کور و کر و لال و نفهم است
"ـرضا ـاحسانپور"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هفتاد و چهارم

چند وقتی بود کسی برام گل نخریده بود، البته تو دارم در این زمینه و کسی نمیدونه عاشق دسته گل زنبقم با یه پاپیون زرد بزرگ زیرش، دختر من دارم به کجا میرم؟! نارنجی محبوب دلم رو یه چند وقتیه دارم به زرد و ارغوانی میفروشم! نارنجی صدر نشین و سوگلی همه رنگ هاست، ولی هر چی که میخوام بخرم زردش چشمم رو میگیره و دل از دلم میبره!
برگردم سر بحثم، این جانشینی رنگ ها تلخه، مخصوصا برای نارنجی که باید جاشو به زرد و ارغوانی بده!
از اتوبوس که پیاده شدم دیدم دستش دسته گله، با ربان نارنجی؛)
شیک و رسمی و هیجان انگیز! باید اعتراف کنم از اینکه با سلیقه خودش برام گل گرفته بود و تا حالا گل این رنگی ندیده بودم منو داشت از فرت هیجان میکشت.
الان فقط بهش نگاه میکنم و توی دلم محکم میگم: خدایا شکرت، برام نگه اش دار...
کاش میتونستم برم جلوش و داد بزنم: من خیلی ممنونتم!
بعد فرار کنم و توی راه از زور هیجان بزنم زیر گریه و به نفس نفس بیوفتم....



پسته نوشت1:
به داشتنت فکر می کنم
به تمام جهان
"ـرضا ـیار ـاحمدی"



نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هفتاد و پنجم

بچه بودیم شمال رنگ و بوی دیگه ایی داشت، آدامس سقز، بی دغدغه توی آب دوییدن و خندیدن های از ته دل.

به گمونم از مغازه ایی که کنار ساحل بود و صنایع دستی میفروخت خریدیمش. انقدر ذوق کرده بودم که دائم نگاهش می کردم و از چشمام اکلیل آبی میریخت پایین. قضیه مال خیلی وقت پیشه، چیز زیادی یادم نیست. گردنبند خودم که مهره های چشم نظر داشت و بینش مهره های چوبی بود، یه دستبند کوچیک هم دقیقا اندازه دستم داشت، بعد که بزرگتر شدم دیگه برام کوچیک شد و چجفتشون رفتن تو صندوق یادگاری ها. 
اون شد چشم نظر من و برای خواهر خانومی هم یه دونه گردنبند گرفتن که الان که دقت میکنم خدای زیباییه! اونموقع ازش آویز های شیشه ایی آویزون بود.
چند وقت پیش فقط پلاکش رو پیدا کردم و مادر خانومی گفت که این رو بنداز دور دیگه خراب ششده، دستم تا دم سطل آشغال رفت و پشیمون شدم و بدو بدو رفتم براش مهره و آویز پیدا کردم. 
نشستم و سریع درستش کردم. دلم میخواست شلوغ تر از این باشه، ولی نشد، همین هم خودش کلیه که یادگاریه بچگی هامون رو دوباره زنده کردم.
حالا هر موقع میندازم گردنم توی گوشم صدای آب میپیچه و توی دهنم مزه سقز...




پسته نوشت1:
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
"ـسعدی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هفتاد و ششم

انارهای درخت باباحاجی.

یه مدت گذاشتم خشک شن و انقدر با ظرافت ازشون نگه داری کردم که مبادا تاجش بشکنه و داغ روی دلم بمونه. دیگه کی وقت می کنم برم بهشت زهرا و دقیقا موقع انار دادن درخت دستمو دراز کنم برای چیدنش! به گمونم انارها الان اندازه کف دست بزرگ شدن و تا چند وقت دیگه توش یه عالمه مهره ی دونه اناری پر میشه و خوش به حال اون دستی که میچینه و خوش به حال اون دلی که توی داشتنش سهیم میشه.
ای کاش خودم میچیدم و دون میکردم، مثل شبهای یلدا که مامان حاجی انارها رو می ریخت توی کاسه شیشه ها، بعد همه از انارهاشون میریختن برای من، چون عاشق طعم انار و گلپر و نمک بودم.
روش یه مقدار اُلتیمیت زدم و دست آخر نشستم از بین سنگ هام، دونه اناری هاش رو جدا کردم و دونه دونه از توی سیم رد کردم و اندازه کردم و کنار هم گذاشتم. 
وقتی آماده شد از ذوق دور خودم چرخیدم، انقدر ذوق داشتم که وقتی چشمام رو بستم خودم رو توی پیراهن سفیدم دیدم که توش گل های گلبهی ریز داشت، هنوزم مادر خانومی نگه داشته. پیرهنم توی چمدون قدیمیه اس، جوراب های سفید، از همونایی که دور مچش طور داشت بعد ذوق میکردم از ترکیب تور و جوراب سفید و کفش های شیری رنگم.
موهام که لخت بود و وقتی میدوییدم این ور و اون ور میرفت و چشمام که از دیدن باباحاجی و مامان حاجی برق میزد.
وقتی از چرخیدن خسته شدم و وایسادم همه چیز تموم شد، جوراب هایم لنگه به لنگه بود، یکی زرشکی و یکی دیگه زرد، دیگه خبری از پیرهن سفید نبود، جاش شلوارک مردونه چهارخونه و دیگه چشمام از دیدن عکس سیاه و سفید روی دیوار برق نزد، فقط ایستادم و نگاه کردم به چشم هاش! مردی که با همه جدیتش بهترین دوست بچگیم بود! کسی که به چشم هاش خیره میشم، بغض می کنم و میگم کاش بودی و می دیدی چقدر بزرگ شدم.
نوه ات انقدر بزرگ شده که دیگه لازم نیست دولا شی تا موهای لختش رو از روی پیشونی بزنی کنار و یه بوسه کوچیک مهمونش کنی...



پسته نوشت1:
من عاشق چشمت شدم
"ـافشین ـیداللهی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هفتاد و هفتم

چقدر خندیدن و مسخره ام کردم. بجز تمسخر از جانب یه سری بچه 16 یا 17 ساله که ربطش میدم به خامی و بچه بودنشون، یه زن سی و خورده ایی ساله هم با دیدن مسواکم پقی خندید و پوزخمد زد بهم و درصدی احتمال نداد که یه آدم عاقل و بالغ برای دلیل خاصی مسواک بچه گونه میزنه! 
بیاییم وقتی سر از کار کسی در نمیاریم ازش ایراد نگیریم، یه ذره به کمبود علم و آگاهیمون شک کنیم. 
انقدر مغرور نباشیم، یه طرفه به قاضی نریم، انقدر سطحی بین و چشم تنگ نباشیم، خب تویی که هیچ تلاشی برای داشتن زندگی جذاب نمیکنی، حداقل بقیه رو بابت تلاش و زحمتشون به سخره نگیر.
اگه میدونستی که مسواک های بزرگی که به زور میتپونی توی دهنت و خوشحالی که مسواک زبر میزنی به دندونت و مثلا تمیز میکنیش، باعث هزارتا درد و مرضه ژست عقل کلی نمیگرفتی به بقیه پوزخند بزنی!
اون مسواکی که استفاده میکنی حکم فرچه رو داره برای سرامیک، و الا دور دندونات یه سری گوشته که بهش میگن لثه و همین آسیب هایی که موقع مسواک زدن بهش وارد میشه باعث میشه عفونت لثه بگیری، زخم بشه و لثه هات داغون بشه!
با مسواک بچه، نه تنها لثه هات زخم نمیشه بلکه کوچیکه و همه جای دهنت جا میشه تازه راحت میتونی روی دندونات مانور بدی و همه جا رو بشوری و از زخم شدن و‌خون اومدن دندونات خلاص بشی!
حالا برو مسواک بخر قد فرچه ته اش هم پوزخند بزن به بقیه!
در جواب بچه ات هم که میگه: خاله چرا مسواکش عروسکیه بگو: چه میدونم والاع!
بعد ادعای روشنفکریت رو بکن تو چشم و چال همه! با کراهت بگو مسواکت چرا تو آشپزخونه اس؟!
خب من چی بهت بگم؟! توی دستشویی مسواک میذاری، خوشحالی؟
یه ذره از پولی رو که میدی برای آرایشگاه و باشگاه بده فرهنگ عمومی خودت و خانوادت رو ارتقا بده نه اینکه با کتک مسواک بدی دست بچه ات، بعد بگی ببین چه دندوناش تمیزه....





پسته نوشت 1:
بین آدم های معمولی و آدم های خاص
یه گروهشاد و آروم و رهایی ام هستن 
به نام "آدمایی که خودشون هستن"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هفتاد و هشتم

از توی جعبه خیاطیم سوزن هام رو پیدا میکنم، نخ های گلدوزی رو جدا میکنم، میشینم روی مبل تک نفره و آهنگ رو پلی میکنم. گاهی باهاش میخونم و گاهی از روی تمرکز فقط گوش می شم و به رد نخ روی پارچه دقت میکنم ومنتظر صداش میمونم که بعد از آهنگ به گوشم برسه.
گلدوزی مثل بافتنی، از کارهاییه که عشق توشه، باید بشینی روی صندلی مخصوصت، آهنگ مورد علاقه ات رو‌پلی کنی، یه نوشیدنی گرم یا سرد کنار دستت بذاری و بعد هر چی عشق داری بریزی توی دستت و با سوزن بدوزی روی پارچه.
موهات رو بالای سرت جمع کنی و شیشه عینکت رو با دستمال پاک کنی و بعد که روی صورتت گذاشتی با دستات آروم نخ ها رو از توی سوزن رد کنی و با حوصله پیچ و تاب بدی و حواست باشه که مبادا گره بخوره، هر از گاهی یه ذره از نوشیدنیت رو مزه مزه کنی، با آهنگ همراهی کنی و از درون باهاش فریاد بزنی.
گلدوزی بهترین راه برای نشون دادن عشق و ظرافت زنانگیه...




پسته نوشت1:
من فرق دارم با همه این ها که میبینی 
من را اگر حتی نبینی دوستت دارم
"ـمسیح ـمسیحا"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هفتاد و نهم

زرد، رنگی که این روزها عجیب به دلم می شینه. از دست کشیدن روی چرم خام لذت می برم، حتی بوش هم که تا حالا اذیتم میکرد برام لذت بخش شده.
ترس و دلهره های اولیه که از وجودت خالی شه، بقیه اش میشه عشق و عشق و عشق.
هر کاری رو شروع کنی اولش ترس توی دلت جوونه میزنه، ترسی که باید کم کم بهش آب بدی و انقدر باهاش تا کنی که گل بده. اونموقع دیگه تا آخر عمر ریشه میکنه توی دلت، بعد دست هات شاخ و برگ میشن و ازشون شکوفه میزنه.
الان دیگه با خیال راحت طرح میکشم، الگوها رو سبک سنگین میکنم، کاری کهدتوش هیچ سر رشته ایی نداشتم یه ذره ریشه داد و انقدر وایسادم پاش که ریشه هاش محکم شد توی وجودم.
عشقم به کارهای دستی و طرح های اسلیمی و سنتی داره تمام شوق و اشتیاقم رو از درونم میکشه بیرون و پیاده میکنه توی زندگیم.
عشق یعنی طرح های گل و مرغ رو‌گردنبند و گوشواره بکنی و جا خوش کنه توی گردن و لاله گوشت و هر موقع دلت خواست بتونی صدای چه چه پرنده ها و عطر گل های سنتیش رو پر کنی توی وجودت.
عشق یعنی با علاقه ساعت ها بشینی و تکه های چرم رو بهم بدوزی....



پسته نوشت1:
اشکم آید که کسی سیر، نگه در تو کند
"ـسعدی"



نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پانصد و هشتادمین پسته

دلم یک شعر میخواد

که تمام تنفرم را از آدمها بیان کند....



پسته نوشت1:
ما آزموده اییم در این شهر بخت خویش 
بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش
"ـحافظ"






نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و یکم

زده بود آی فیلم، گفت ابن سریاله رو‌ما اصلا ندیدیم، جالب به نظر میرسه، میگم چند سال پیش دیدمش! 

نمیدونم خودش رو، یا تکرارش رو. برام آشناس، آدمها، صحبت ها، هذ چی فکر میکنم یادم نمیاد کی دیدم، موضوعش چی بود.
شروع میکنه توضیح دادن که این یه دختره اس باباش توی ساواک بوده انگار بعد...
بین توضیحاتش همش داذم چنگ میزنم توی ذهنم رو، ببینم چیزی عایدم میشه، یه چیزی داره از توی ذهنم اذیتم میکنه با دیدنش.
همینطوری توضیح میده، فقط آها و بله میگم و سر تکون میدم، توی فکر خودم سیر میکنم.
آخرای فیلم بود ، تیتراژش که پخش شد، وسط حرفش کاملا ناخود آگاه شروع مردم به خوندن:
انگار دل منه که داره میشکنه، صبور و بی صدا هر لحظه با منه...
یادم اومد کی، کجا دیدم، تمام مدت منتظر میموندم سریال تموم شه، نه می دیدمش، نه توجه میکردم، فقط برای تیتراژ پایانیش صبر میکردم!
بعد میشم سیل، میشدم طغیان، اشک میریختم و توی دلم داد میزدم!
تموم شدن اون روزا، تموم شدن ترس ها...
ولی هنوز جاشون توی ذهنم درد میکند.


پسته نوشت1:
انگار از این همه حس که تو‌عالمه
شهم من و دلم احوال تلخمه


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و دوم

میرم دکتر، تا دهن باز میکنم اشکم سرازی میشه. میگه حالا چرا گریه می کنی. 

گریه، گریه، گریه...
عین مرده ها می افتم گوشه خونه، حالم بده، سرگیجه، سر درد، تهوع.
از خواب که بلند میشم حال جسمیم بهتره، اما معلق ترم، بین زمین و آسمون چرخ میزنم، سر و ته میشم، کشبده میشم اینور و اونور.
فکر، فکر، فکر...
باید دنبال یه راه باشم، واسه تغییر، واسه اینکه همه چیز فراموشم بشه، توی آینه خودم رو میبینم، رنگم زرد شده، دست و دلم چند روزیه به غذا خوردن نمیره، از دیدن خودم دنیا رو سرم خراب میشه.
باز گریه، گریه، گریه...



پسته نوشت1: 
ای کاش یاد بگیریم برای خالی کردن خودمون
کسی رو لبریز نکنیم
"ـخسرو ـشکیبایی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .