تبلیغات
هفتاد رنگ - مطالب زهره مقدمی

امروز:

پسته پانصد و هشتاد و چهارم

با هیچ کسم میل سخن نیست ولیکن
تو خارج از این فلسفه و قاعده هایی
"ـمجتبی ـقندالی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و پنجم

باید یه سیلی محکم بزنم توی گوشم. انقدر محکم که جاش تا آخر عمرم بمونه. دفعه قبل که گند زدن توی مدلی که داده بودم و مانتویی که دوخته شد عین لباس های تاناکورائی شد باید برام عبرت می شد که دیگه نذارم احدی دهنش رو باز کنه و بهم بگه چه مدلی لباس بدوز. 

دختر رفتم پارچه مردونه گرفتم که پیرهن مردونه باب میلم رو بدوزم، باز خام شدم و در برابر مسخره بازیاش خر شدم و گفتم باشه مدل دخترونه میدوزم! الان جای پیرهن مردونه گشاد یه لباس خواب رو دستمه! لباسی که هیچ شباهتی به لباس رسمی نداره، فقط به درد پیراهن خواب میخوره! من و پیراهن خواب؟ 
زدم با قیچی پایینش رو کوتاه کردم، دکمه های لعنتیش رو کندمف گفتم برام دکمه بخره و یراق، که بزنم به دور و برش بلکه از این لباس خواب بودن در بیاد. این دوباری که مانتو دوختم انقدر سرش حرصم دادن که اگه دلم به حال پول بی زبون بابای مظلومم نمی سوخت جلوی چشم خیاط و تز دهنده اش پاره پاره اش می کردم که دیگه کسی برای من تز نده.
دِ آخه پارچه بتپونید تو دهنتون انقدر راجع به زندگی مردم تز ندین، حتی در حد مدل لباس، چه برسه به ازدواج و زندگی شخصی!
هی میرم و میام و ریخت نکبتش رو می بینم و دلم میخواد با قیچی پاره پاره اش کنم بریزم رو سر کسی که تز داده. ذهنم مشغوله باز درگیر انتخاب واحدم، و الا سگ درونم به معنای واقعی جلوه گر می شد و همه پاچه های شلوار طرف مقابلم رو می درید.
مجال نمونده برای نفس کشیدن مغزم، چپ و راست درگیر مشکلات بقیه بودم و چپ و راست غصه بقیه رو خوردن و آخرش هم خورد شدن دل آدم از همه جهت، درگیر آینده بودن، رفتن توی حال گند افسردگی و فوبیای تموم شدن تابستون و سبزی درختا افتاده به جونم، حالا کی وقت می کنم بشینم مثل آدم زندگی کنم؟
دختر دو پارت از کتاب زبانم مونده باید بخونم و امتحان بدم، هنوز دست نزدم، مگه دل و دماغ میذارن برای آدم؟
هی می نویسم و پاک می کنم! اگه الان هم نمی نوشتم از زور حرص سکته می کردم ویه عمر ویلچر نشین می شدم.



پسته نوشت1:
مجال خواب نمی باشدم ز دست خیال
"ـسعدی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و ششم

بعد از اون موقع که رفتم دکتر و بهم قرص داد و دو شب ازش خوردم و بعد گذاشتمش کنار که مبادا آرامش های پراکنده ام هم وابسته به یه قرص چند میلیمتری آبی بشه، تقریبا خوابم راحت تر شده. شب که خوابیدم تا صبح که بیدار شم هیچ چیز متوجه نشدم و از خواب که بیدار شدم سراغش رو گرفتم گفتش رفته برات قفسه بخره!

اومد خونه دلم سوخت توی این گرما کل خیابون رو زیر و رو کرده بود که قفسه بگیره،مثل همیشه شرمنده آقای پدر شدم، عصرش پاشد قفسه رو به قفسه هام اضافه کرد و من باز چهار زانو نشستم و کل وسایل ها رو مرتب کردم!
سخته تو مدل شخصیتیت y باشه و خواهرت و هم اتاقیت مدل شخصیتشx ! من همه چیزم روی نظم و قانون و خط کشی شده و مرتب! ولی اون راحت و ریلکس. من شب تا صبح صبح تا شب راه میرم و مرتب می کنم، وسواس فکری، بیش از حد منظم بودن و یا هر چیزی که هر کسی دوس داره بگه، ولی من اینطوری راحتم، همیشه مرتب ومنظم.
چند روز هم مداوم حرص خوردن برای اینکه چرا بقیه منظم نیستن و چرا اتاق رو مرتب نمی کنن نتیجه اش شد اضافه شدن یه قفسه به من و دو تا قفسه به خواهر خانومی برای جمع شن وسایل ها، این نامردیه محضه که اون الان 4 تا قفسه داره و من دوتا و من هنوز هم نمی فهمم که چرا باز هم وسایل هاش جمع نمیشه!
یا افراد تجربه زندگی منظم رو ندارن یا دارن از خودشون دریغ می کنن، زندگی منظم هیچ جایی برای کسلی نمیذاره، آرامش و دلگرمی یه اتاق منظم میتونه همیشه حال آدم رو خوب کنه. 
الان فعلا از این جهت راحته! با اینکه من دانشجوام،و کار هنری میکنم و دنباله اش هزار تا ابزار و جعبه و وسایل و متریال دارم، یه عالم کتاب درسی که هر ترم بهش اضافه میشه، با این حال جای کمتری رو نسبت به بقیه اشغال می کنم.
در آینده اگر بچه ایی در کار باشه هیچ وقت مثل خودم بارش نمیارم! فقط سه درصد از مردم جهان مثل من فکر می کنند و این منشا عذاب است. عذابی که از قانون مندی و منظم بودم و مسئولیت پذیری ناشی میشه....




پسته نوشت1:
کی می رسد خیال طبیبان به درد من
"ـهلال ـجغتایی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد وهفتم

من عین خودشم، کپی برابر اصل، منتها با یه مقدار برنامه های جدید که روم نصبه انگار آپدیت ترم.

بهم میگه باید توی جامعه زندگی کنی، من خودم عمل نمی کنم ولی تو خوشحال باش از اینکه تو میفهمی مثل بقیه نیستی. 
دلم خونه، نمی خوام دهن باز کنم وبراش بگم این جماعت چه زخمی به من زدن، چون فکرش به اندازه کافی مشغول هست، بیشتر از این میتونه حالش رو بد و بدتر کنه. فقط گوش میدم، تاییدش میکنم، بعد می گم : من تصمیم گرفتم تنها باشم،اینجوری نه کسی اذیت می شه نه من اذیت می شم!
تعجب میکنه، شاید هیچ وقت پیش خودش فکر نکرده باشه که دخترش که انقدر از نظر بقیه شر و شیطون وشوخ و پر انرژیه یه همچین کارایی بلد باشه، اینکه از مردم دور شه و پیله بپیچه دورخودش، اینکه با همه قهر باشه،  اینکه برج زهرمار بشه، اینکه ساکت ساعتها بشینه و بیه رو نگاه کنه.
چند روزیه همش میگه: پسته با بقیه خوب باش.
و من همش میگم باشه، من خوبم!
ولی ته دلم دست و دلم نمیره به یه لبخند خشک و خالی برای این جماعت...



پسته نوشت1:
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
"ـحافظ"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و هشتم

خواب بودم، لذت بخشه تاریکی اتاق توی غروب، گرمای پتو و آروم آروم رفتن تو عمق بالشت. از این خوابایی که توی اوج خستگی میاد دستم رو میگیره میبره سمت اتاقم، آروم چشم هام رو میبنده و مراقبه مبادا ازش غافل شم و تو تاریک و روشن هوا از خواب بپرم و گیج بزنم که من کجام و ساعت چنده.

توی خواب ناز بودم، از خستگی و بی حوصلگی فرار کردم و رفتم لای پتوی گرم و نرمم و توی تاریکی چشم هام رو بستم و آروم معلق شدم توی هوا، نمی دونم ساعت چند بود که با صدا شاز خواب بلند شدم و پتوم رو زدم کنار و رفتم بیرون و سلام دادم، ولی بوی غذا خونه رو گرفته بود و سفره آماده بود، دیر کرده بود، رفته بود ماشین رو که برای تعمیر گذاشته بود بگیره، دیر کرده بود. داشت تعریف میکرد که چی شد که دیر کرده، می شینم پشت میز و چشمام که هنوز به نور عادت نکرده رو می مالم و به حرفاش گوش میدم.
مکانیکی که مردونگی می کنه و به یه جوون پر و بال میده و با اینکه طرف دستش کج بوده براش مغازه میخره و براش راه باز میکنه تا به جایی برسه و باز طرف مثل کفتار دستش کثیفش رو میکنه توی انبار و دخل مکانیک پیر. مکانیکی که آقای پدر رو چندین ساله میشناسه و با یه سوال پدر راجع به شاگردش شریف ، زخمش سر باز میکنه و با اینکه موهاش سفیده میزنه زیر گریه و چندین دقیقه درد دل میکنه برای پدر.
حکایت عباس آقا مکانیک رو که آقای پدر میگه اشتهام کور میشه، دلم میخواد شبونه برم دم مکانیکیش و با هم درد دل کنیم و بزنیم زیر گریه، دست آخر بهش بگم: عباس آقا، هر موقع دلت گرفت ما هستیم، تا بوده همین بوده، پشت دستت رو داغ کن، مراقب خودت و خوبیات باش..




پسته نوشت1:
دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا
چه وعده ها که میدهی به رغم ناتوانیت
"ـکاظم ـبهمنی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و نهم

وقتی حوصله نداری، هر کاری هم بکنی بازم ته اش از یه سوراخی بی حوصلگیت از چشم و چالت میزنه بیرون و میپاچه روی زندگیت. تازه داشتم از مرتب شدن اتاق لذت میبردم که صداقرچ اومد و بعد طبقه کتابخونه از وسط شکست و افتاد روی طبقه پایین و اون رو هم شکوند.

دو روز درگیرش بودم تا آخر دیشب جمع و جورش کردم، بشینم ببینم این سری کی میشکنه. اینهمه کتاب روشه، ولی خوب من اینهمه کتابو کجا بذارم. جاش توی کتابخونه است دیگه.
صبح رفتم آخرین جلسه چرم دوزی، دخترک هم کلاسی نیومده بود، خب خبرت بگو نمیای من باز باید فردا بکوبم برم که یه الگو بگیرم ازش. 
دیشب تقریبا بعد از ماه ها یه خوای آروم داشتم، درست وسط طوفان ذهنی و یه خواب آروم، همه چیز مشکوکه!
فقط خودمو گول میزنم، فقط حواس خودمو‌پرت میکنم. باز دوباره همه چیز پلی میشه، گند میزنه به خودم و حالم و زندگین.
دلم میخواد برم وسط خیابون جیغ بزنم.
این حال گند باید روز به روز بیشتر شه، پاییز  میاد و پشتش زمستون، سیاه پوش شدن برای محرم و صفر و دست آخر ریشه گرفتن افسردگی...
حال گندم رو‌باید عوض کنم.
باید این اوضاع رو تغییر بدن.
ولی چه فایده، بعد یه مدت روز از نو، روزی از نو.


پسته نوشت1:
آدم ها ساعت شنی نیستند 
که سر و تهشان کنیم،
دوباره از نو شروع شوند.
آدم ها گاهی تمام می شوند


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پانصد و نودمین پسته

از آخرین اتفاقات باید بگم که همین یک ساعت پیش جوری دستم رو بریدم که خون فواره زد!

الان نشستم خودمو به پرز قالی درگیر کردم که تیر کشیدنش یادم بره....





پسته نوشت1:
#آب_قند_لطفا


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و نود و یکم

دختر دیروز در عجب بودم بابت خواب پریشب، انقدر راحت خوابیدم و بهم چسبید که خودم شوکه بودم که من اینجوری خوابیدم. صبحش هم از خواب بلند شدم دیدم ته دلم یه جوریه، اعصاب نداشتم، یه حس گندی هم دنبالم بود، یه دلشوره یه نگرانی، انقدر احمقم که یادم رفت صدقه بدم.

عصرش همه چیز خوب بود دختر، کلاس چرم دوزی تموم شد به خوبی و خوشی، رفتیم و دو دست مانتو گرفتم، ولی بازم ته دلم یه جوری بود، اومدیم خونه و زرت زدم خودم رو ناقص کردم رنگم پرید و آب قند لازم شدم بعدش دیگه دلشوره ام پرید. یعنی لعنت به دل من که هر موقع شور میزنه یه اتفاق بد میوفته. قبل تر ها گفته بودم از روشن خانم، زنی که سرایدار خونه باغ کوچه بغلی بود، افغانستانی بودن، بچه که بودم و توی باغ با دخترش پرستو چرخ میزدیم یه دشته پرنده بالای سرمون توی سرمون چرخ میزد که گفت: اتفاق بدی میخواد بیوفته و من هاج و واج نگاهش کردم، که ادامه داد این حرکت دسته جمعیشون نشونه اتفاق بده. 
نمی دونم این چه اعتقاد مزخرفیه که روشن خانم برام به ارث گذاشت یا اینکه هر چی به دلم بیوفته همون میشه، که از آقای پدر به ارث میرسه، ولی وقتی یه دسته پرنده میبینم که توی آسمون چرخ میزنه، وقتی مثل دیروز دلم شور میزنه میخوام خودم رو بکشم که راحت شم از ترس.
فعلا دست چپم غیر قابل استفاده شده، این یعنی نصفه موندن دوخت کیف های چرمم، یعنی یه گوشه ساکت نشستن، میخم سیخم خوابیدن.
دختر چند روز دیگه تولدمه، من بازم یه جوری ام. 
باید بشینم درسای لعنتی رو بخونم، یه ذره زبان ، حال ندارم توی دانشگاه مثل آهو تو چمن گیر کنم!
الی هم شده مثل ح.صاد! تله پاتی با هم! اونم دیشب زهوارش در رفته بوده ب گمانم، خدا هر هفته الی بهم چند بار پیام میده که خوابتو دیدم، من هنوز ابراز علاقه کردن یادم نیومده، گاهی اصلا الی رو فراموش میکنم!
چند خط بالاتر از کسی اسم برم که تازه دارم  فراموش میکنم که چرا این کارو کرد. بعد دوباره یکی بیاد جاش رو بگیره و دوباره همون آش و همون کاسه!؟
نه، بذارید این جا خالی بمونه، تا ابد.
برم چایی و کلوچه بخورم، راستی، این پسره که تو این فروشگاهه کار میکنه، خیلی وقت ها دیدمش و به نظرم حال ندار بود، یعنی مریض احوال، دلم براش میسوخت، امروز آقایی که صاحب فروشگاه بود چقدر سرش غر زد و جلوی من تحقیرش کرد، که چرا ال و چرا جیمبل!
من فقط به برداشتن یه بسته بزرگ کلوچه بسنده کردم و از فروشگاه فراری شدم، و الا تازه داشتم تصمیم میگرفتم گندمک بگیرم به جای پفک و اینکه دنبال تافی بودم برای توی کیفم که تو دانشگاه از افت قند غش نکنم...
انقدر راحت شخصیت بقیه رو خورد نکنیم...



پسته نوشت1:
عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
"ـمولانا"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و نود و دوم

قالب عوض شد، فقط برای عزیزی که مشکل داشتن باهاش، فکر میکنم این یکی سریعتر هم لود میشه.

دیگه نمی تونم با قفل کلیلک راستم کاری کنم، متاسفانه یا خوشبختانه انقدر دوست منتظر فرصت داریم که منتظرن عکس های زپرتی و درب و داغون و متن های خط خطی بقیه رو بدزدند و زیرش اسم خودشون رو بزنن! و البته کسایی که اهل فضولی و اعصاب خورد کردن هستن.
من تلاشم رو کردم برای راحتی شما توی وب، ولی خب نمی تونم با دزد هایی که  از فرط بدبختی پست و عکس های منه بدبخت تر رو می دزدن مهربانتر برخورد کنم؛)



پسته نوشت1:
از ره تقلید اگر حاصل شود کسب کمال,
هرکه گردد خم نشین باید که افلاطون شود!


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و نود و سوم

اینبار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
"ـمولوی"



پسته نوشت1:
متولد شدم




نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته‍ ‍خانوم‍

پسم الله الرحمن الرحیم وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُ‌وا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِ‌هِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ‌ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ ﴿*﴾ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ‌ لِّلْعَالَمِینَ . . . اینجا پسته خانوم از روزمرگی هایش مینویسد تا یادش نرود گذشته را....


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و شصت و چهارم

روی پله های خونه موکت قهوه ایی بود و گوشه پله سومی یا چهارمی که دقیقا کتار آشپزخونه بود عینک ها گاهی قرص هاش بود.

اونموقع خیلی بچه بودم! اولین باری که عینکش رو یواشکی از روی پله برداشتم و زدم به چشم هام زمین و زمان دور سرم چرخید و احساس کردم الانه که از پله ها بیوفتم، من ثابت ایستاده بودم و و همه چیز دور سرم می چرخید! 
عینک رو درآوردم و گذاشتم کنار پله، همون عینک دسته قهوه ایی که شیشه های سنگین و فریِم بزرگ داشت! فقط روی چشمای خودش دل می برد و به موهای سفیدش که مثل نخ های وسط مروارید های مغازه باباحاجی بود میومد! 
انقدر زود از پیشمون رفتن که من نه فهمیدم چه قرصی رو باید کی بخورن، اصلا یادشون می مونه؟ یا لازمه کسی بهشون بده! نه انقدر قوی و محکم بودن که وقتی با مامان صبح ها میرفتیم بیمارستان خودش از طبقه بالا با اینکه درد داشت و شیمی درمانی کرده بود می اومد پایین برای دیدنم! میگفت: نوه ام اذیت شده تا اینجا اومده منو ببینه، راهش نمی دن تو بیمارستان گناه داره! بعد که قد بلند و کشیده اش رو میدیدم لبخند می زدم و قند توی دلم آب می شد وقتی می اومد سمتم! دستهای بزرگش رو باز می کرد و قوطی اسمارتیزی که از بوفه بیمارستان خریده بود بهم میداد! آخه اونجا فقط اسمارتیز داشت که به درد یه دختر پنج یا شش ساله بخوره!
آخ که دلم چقدر تنگه برای داشتن کسی که حرفام رو بشنوه، ساعت ها بشینم براش درد دل کنمف برام شعر بخونه، گاهی دفتر شعرش رو بیاره، برام بخونه، قرص هاش رو بدم، توی لیوان شیشه ایی ها، همونایی که آب زرشکی ها ازش داشتن و بلند و کشیده بود، ته مایه ایی هم از رنگ سبز داشت. بعد مثل بچگی ها پیشونیم رو ببوسه! عینک بزرگش رو بزنه و بشینه به جدول حل کردن...


پسته نوشت1:
از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد
"ـسعدی"



نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و شصت و پنجم

اسرار غــمش گفتم در سینه نگه دارم

رسوای جهانم کرد این رنگ پریدن ها
"یغمای جندقی"



نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و شصت و ششم

گاهی میشه تصمیم گرفت جدا از دیگران و برای خودمون زندگی کنیم، درست تنهای تنهای تنها. این بستگی به خودمون داره که چقدر می تونیم از تنهایی مون لذت ببریم، چقدر میتونیم خودمون، خودمون رو دوست داشته باشیم و چقدر بلدیم حال خودمون رو خوب کنیم!

کسایی که بلد نیستن حال خوشون رو خوب کنن نه تنها تنهایی براشون مضر است بلکه حال دیگران رو هم بد می کنن! اینطور آدمها وابستگی عجیبی توی همه لحظات زندگیشون به بقیه دارن، و صد البته تنهایی براشون مرگ آوره! 
کسایی که تنهایی رو انتخاب می کنند مطمئنا از با هم بودن نا امید شدن، یا اتفاقی باعث شده که فقط و فقط خودشون رو ببینن! 
آدمها برای جمعی زندگی کردن باید قواعد و قوانینی رو بلد باشن، بدون اینها زندگی کردن سخت و سخت تر میشه، کسی که بلد نیست توی جمع زندگی کنه و نادیده بگیره همه حرف ها و رفتار ها و مشکلات رو، کسی که بلد نیست برای زندگیش راه خودش رو تعیین بکنه زندگی جمعی براش سخت میشه، در این صورت باید روی بیاره به تنهایی که اون هم قواعد خودش رو داره...
من که راه و روش خودم رو بلدم، برای خودم و زندگیم و نحوه زندگی کردنم ارزش قائلم، وقتی توی جمع اذیت می شم با معاشرت با دیگران، که همش تقصیر خودم و راه و روش متفاوتم با بقیه اس، وقتی تمام تلاشم رو میکنم همه چیز روب رای همه خوب کنم ولی دیگران حتی قدم مثبتی بر نمی دارن، کم کم از جمعشون فاصله می گیرم،دور میشم ، انقدر دور که نه صداشون رو بشنوم و نه حتی دقیق چشمهام تشخیصشون بده!
من که تنهایی زندگی کردن رو بلدم، من که بلدم حال خودمو خوب کنم، من که بلدم از تنهایی لذت ببرم دست می کشم از بقیه و دور می شم ازشون، تا نه دلی بشکنه و نه ذهنی خط خطی بشه!
بذار آدمها از دور نگاهم بکنند، با دست نشون بدن، بهم بگن خود شیفته، مغرور، خشک...
من این بالا، روی سطح آب برای خودم چرخ میزنم و از بین آب فقط زیر و رو شدن هاشون رو می بینم و تقریبا هیچ صدایی بهم نمی رسه که بخوام اذیت شم...




پسته نوشت1:
مانده ام خیره به راه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه
"ـفریدون ـمشیری"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و شصت و هفتم

زنگ زده بهم میگه: آزمایش خون دادم، بابام A است، مامانمB!من O است گروه خونیم! 

می خندم میگم: سر راهی نیستی! یه بار شانس بهت رو زده بود، اونم که تو زرد از آب در اومد! بچه ننه باباتی، الانم برو خونه ظرفا رو بشور!
میخنده! پشت هم!
میگم چه خبر؟ میگه " میگذره!
میگم: وای بر این عمر که با می گذرد، می گذرد!
چند شبی هست سریال گمشدگان رو می بینم، و هر شب دلشوره می گیرم برای دخترک، با استرس میخوابم، کابوس می بینم! بعد لعنت می کنم مردای روی کره زمین رو که زندگی رو به دهن زن و بچه شون تلخ می کنن! 
لعنت می کنم پدری رو که اشک دخترش رو در میاره! لعنت می کنم پدرش رو...
عصبی میشم، حرصم میگیره، خودم رو سرگرم همه چیز میکنم که فیلم رو نبینم! 
مدتیه میخوام برم سینما، نمیرم، چون حوصله ندارم حالم از دیدن زندگی زهرماری بقیه بد و بدتر میشه! دلم نمی خواد ببینم یه سری آدم مجبورن زیر دست یه مشت عوضی زندگی کنن، نه زندگی نه، زجر بکشن!
من لعنت می کنم همه شون رو! به قول پرستو گور مرگ همه تون...
دلم آتیش میگیره از دیدن این چیزها!



پسته نوشت1:
امروز در دو چشمم جز جوی خون نرانی
"ـخاقانی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .