تبلیغات
هفتاد رنگ - مطالب شهریور 1396

امروز:

پسته پانصد و هفتاد و ششم

انارهای درخت باباحاجی.
یه مدت گذاشتم خشک شن و انقدر با ظرافت ازشون نگه داری کردم که مبادا تاجش بشکنه و داغ روی دلم بمونه. دیگه کی وقت می کنم برم بهشت زهرا و دقیقا موقع انار دادن درخت دستمو دراز کنم برای چیدنش! به گمونم انارها الان اندازه کف دست بزرگ شدن و تا چند وقت دیگه توش یه عالمه مهره ی دونه اناری پر میشه و خوش به حال اون دستی که میچینه و خوش به حال اون دلی که توی داشتنش سهیم میشه.
ای کاش خودم میچیدم و دون میکردم، مثل شبهای یلدا که مامان حاجی انارها رو می ریخت توی کاسه شیشه ها، بعد همه از انارهاشون میریختن برای من، چون عاشق طعم انار و گلپر و نمک بودم.
روش یه مقدار اُلتیمیت زدم و دست آخر نشستم از بین سنگ هام، دونه اناری هاش رو جدا کردم و دونه دونه از توی سیم رد کردم و اندازه کردم و کنار هم گذاشتم. 
وقتی آماده شد از ذوق دور خودم چرخیدم، انقدر ذوق داشتم که وقتی چشمام رو بستم خودم رو توی پیراهن سفیدم دیدم که توش گل های گلبهی ریز داشت، هنوزم مادر خانومی نگه داشته. پیرهنم توی چمدون قدیمیه اس، جوراب های سفید، از همونایی که دور مچش طور داشت بعد ذوق میکردم از ترکیب تور و جوراب سفید و کفش های شیری رنگم.
موهام که لخت بود و وقتی میدوییدم این ور و اون ور میرفت و چشمام که از دیدن باباحاجی و مامان حاجی برق میزد.
وقتی از چرخیدن خسته شدم و وایسادم همه چیز تموم شد، جوراب هایم لنگه به لنگه بود، یکی زرشکی و یکی دیگه زرد، دیگه خبری از پیرهن سفید نبود، جاش شلوارک مردونه چهارخونه و دیگه چشمام از دیدن عکس سیاه و سفید روی دیوار برق نزد، فقط ایستادم و نگاه کردم به چشم هاش! مردی که با همه جدیتش بهترین دوست بچگیم بود! کسی که به چشم هاش خیره میشم، بغض می کنم و میگم کاش بودی و می دیدی چقدر بزرگ شدم.
نوه ات انقدر بزرگ شده که دیگه لازم نیست دولا شی تا موهای لختش رو از روی پیشونی بزنی کنار و یه بوسه کوچیک مهمونش کنی...



پسته نوشت1:
من عاشق چشمت شدم
"ـافشین ـیداللهی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هفتاد و هفتم

چقدر خندیدن و مسخره ام کردم. بجز تمسخر از جانب یه سری بچه 16 یا 17 ساله که ربطش میدم به خامی و بچه بودنشون، یه زن سی و خورده ایی ساله هم با دیدن مسواکم پقی خندید و پوزخمد زد بهم و درصدی احتمال نداد که یه آدم عاقل و بالغ برای دلیل خاصی مسواک بچه گونه میزنه! 
بیاییم وقتی سر از کار کسی در نمیاریم ازش ایراد نگیریم، یه ذره به کمبود علم و آگاهیمون شک کنیم. 
انقدر مغرور نباشیم، یه طرفه به قاضی نریم، انقدر سطحی بین و چشم تنگ نباشیم، خب تویی که هیچ تلاشی برای داشتن زندگی جذاب نمیکنی، حداقل بقیه رو بابت تلاش و زحمتشون به سخره نگیر.
اگه میدونستی که مسواک های بزرگی که به زور میتپونی توی دهنت و خوشحالی که مسواک زبر میزنی به دندونت و مثلا تمیز میکنیش، باعث هزارتا درد و مرضه ژست عقل کلی نمیگرفتی به بقیه پوزخند بزنی!
اون مسواکی که استفاده میکنی حکم فرچه رو داره برای سرامیک، و الا دور دندونات یه سری گوشته که بهش میگن لثه و همین آسیب هایی که موقع مسواک زدن بهش وارد میشه باعث میشه عفونت لثه بگیری، زخم بشه و لثه هات داغون بشه!
با مسواک بچه، نه تنها لثه هات زخم نمیشه بلکه کوچیکه و همه جای دهنت جا میشه تازه راحت میتونی روی دندونات مانور بدی و همه جا رو بشوری و از زخم شدن و‌خون اومدن دندونات خلاص بشی!
حالا برو مسواک بخر قد فرچه ته اش هم پوزخند بزن به بقیه!
در جواب بچه ات هم که میگه: خاله چرا مسواکش عروسکیه بگو: چه میدونم والاع!
بعد ادعای روشنفکریت رو بکن تو چشم و چال همه! با کراهت بگو مسواکت چرا تو آشپزخونه اس؟!
خب من چی بهت بگم؟! توی دستشویی مسواک میذاری، خوشحالی؟
یه ذره از پولی رو که میدی برای آرایشگاه و باشگاه بده فرهنگ عمومی خودت و خانوادت رو ارتقا بده نه اینکه با کتک مسواک بدی دست بچه ات، بعد بگی ببین چه دندوناش تمیزه....





پسته نوشت 1:
بین آدم های معمولی و آدم های خاص
یه گروهشاد و آروم و رهایی ام هستن 
به نام "آدمایی که خودشون هستن"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هفتاد و هشتم

از توی جعبه خیاطیم سوزن هام رو پیدا میکنم، نخ های گلدوزی رو جدا میکنم، میشینم روی مبل تک نفره و آهنگ رو پلی میکنم. گاهی باهاش میخونم و گاهی از روی تمرکز فقط گوش می شم و به رد نخ روی پارچه دقت میکنم ومنتظر صداش میمونم که بعد از آهنگ به گوشم برسه.
گلدوزی مثل بافتنی، از کارهاییه که عشق توشه، باید بشینی روی صندلی مخصوصت، آهنگ مورد علاقه ات رو‌پلی کنی، یه نوشیدنی گرم یا سرد کنار دستت بذاری و بعد هر چی عشق داری بریزی توی دستت و با سوزن بدوزی روی پارچه.
موهات رو بالای سرت جمع کنی و شیشه عینکت رو با دستمال پاک کنی و بعد که روی صورتت گذاشتی با دستات آروم نخ ها رو از توی سوزن رد کنی و با حوصله پیچ و تاب بدی و حواست باشه که مبادا گره بخوره، هر از گاهی یه ذره از نوشیدنیت رو مزه مزه کنی، با آهنگ همراهی کنی و از درون باهاش فریاد بزنی.
گلدوزی بهترین راه برای نشون دادن عشق و ظرافت زنانگیه...




پسته نوشت1:
من فرق دارم با همه این ها که میبینی 
من را اگر حتی نبینی دوستت دارم
"ـمسیح ـمسیحا"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هفتاد و نهم

زرد، رنگی که این روزها عجیب به دلم می شینه. از دست کشیدن روی چرم خام لذت می برم، حتی بوش هم که تا حالا اذیتم میکرد برام لذت بخش شده.
ترس و دلهره های اولیه که از وجودت خالی شه، بقیه اش میشه عشق و عشق و عشق.
هر کاری رو شروع کنی اولش ترس توی دلت جوونه میزنه، ترسی که باید کم کم بهش آب بدی و انقدر باهاش تا کنی که گل بده. اونموقع دیگه تا آخر عمر ریشه میکنه توی دلت، بعد دست هات شاخ و برگ میشن و ازشون شکوفه میزنه.
الان دیگه با خیال راحت طرح میکشم، الگوها رو سبک سنگین میکنم، کاری کهدتوش هیچ سر رشته ایی نداشتم یه ذره ریشه داد و انقدر وایسادم پاش که ریشه هاش محکم شد توی وجودم.
عشقم به کارهای دستی و طرح های اسلیمی و سنتی داره تمام شوق و اشتیاقم رو از درونم میکشه بیرون و پیاده میکنه توی زندگیم.
عشق یعنی طرح های گل و مرغ رو‌گردنبند و گوشواره بکنی و جا خوش کنه توی گردن و لاله گوشت و هر موقع دلت خواست بتونی صدای چه چه پرنده ها و عطر گل های سنتیش رو پر کنی توی وجودت.
عشق یعنی با علاقه ساعت ها بشینی و تکه های چرم رو بهم بدوزی....



پسته نوشت1:
اشکم آید که کسی سیر، نگه در تو کند
"ـسعدی"



نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پانصد و هشتادمین پسته

دلم یک شعر میخواد

که تمام تنفرم را از آدمها بیان کند....



پسته نوشت1:
ما آزموده اییم در این شهر بخت خویش 
بیرون باید کشید از این ورطه رخت خویش
"ـحافظ"






نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و یکم

زده بود آی فیلم، گفت ابن سریاله رو‌ما اصلا ندیدیم، جالب به نظر میرسه، میگم چند سال پیش دیدمش! 

نمیدونم خودش رو، یا تکرارش رو. برام آشناس، آدمها، صحبت ها، هذ چی فکر میکنم یادم نمیاد کی دیدم، موضوعش چی بود.
شروع میکنه توضیح دادن که این یه دختره اس باباش توی ساواک بوده انگار بعد...
بین توضیحاتش همش داذم چنگ میزنم توی ذهنم رو، ببینم چیزی عایدم میشه، یه چیزی داره از توی ذهنم اذیتم میکنه با دیدنش.
همینطوری توضیح میده، فقط آها و بله میگم و سر تکون میدم، توی فکر خودم سیر میکنم.
آخرای فیلم بود ، تیتراژش که پخش شد، وسط حرفش کاملا ناخود آگاه شروع مردم به خوندن:
انگار دل منه که داره میشکنه، صبور و بی صدا هر لحظه با منه...
یادم اومد کی، کجا دیدم، تمام مدت منتظر میموندم سریال تموم شه، نه می دیدمش، نه توجه میکردم، فقط برای تیتراژ پایانیش صبر میکردم!
بعد میشم سیل، میشدم طغیان، اشک میریختم و توی دلم داد میزدم!
تموم شدن اون روزا، تموم شدن ترس ها...
ولی هنوز جاشون توی ذهنم درد میکند.


پسته نوشت1:
انگار از این همه حس که تو‌عالمه
شهم من و دلم احوال تلخمه


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و دوم

میرم دکتر، تا دهن باز میکنم اشکم سرازی میشه. میگه حالا چرا گریه می کنی. 

گریه، گریه، گریه...
عین مرده ها می افتم گوشه خونه، حالم بده، سرگیجه، سر درد، تهوع.
از خواب که بلند میشم حال جسمیم بهتره، اما معلق ترم، بین زمین و آسمون چرخ میزنم، سر و ته میشم، کشبده میشم اینور و اونور.
فکر، فکر، فکر...
باید دنبال یه راه باشم، واسه تغییر، واسه اینکه همه چیز فراموشم بشه، توی آینه خودم رو میبینم، رنگم زرد شده، دست و دلم چند روزیه به غذا خوردن نمیره، از دیدن خودم دنیا رو سرم خراب میشه.
باز گریه، گریه، گریه...



پسته نوشت1: 
ای کاش یاد بگیریم برای خالی کردن خودمون
کسی رو لبریز نکنیم
"ـخسرو ـشکیبایی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و سوم

لعنت خدا بر ابن کمبود جا.

دختر دیروز به اندازه کافی سرم درد می کرد، چشم هام، دور چشم هام گود رفته بود و وقتیذپلک میزدم و چشم هام می چرخید درد تا وسط مغزم میرفت.
بعد نشستم به ب کردن وسایل چرم دوزی، زیر کتابخونه رو ریختم تماما بیرون و انقدر ام پی تری سازی کردم که یه ذره جا باز شد برای وسایل چرم دوزیم، اما، زدم به سیم آخر و خط و نشون کشیدم که اگه من قفسه بگیرم و وسایل هاش باز کف اتاق باشه می اندارم سطل آشغال، حالا چه پرونده ها باشن، چه کتاب های خودش!
بابا دختر فکر کن یه اتاق و دو نفر! ناعادلانه است، مثل این می مونه که یه خونه و دو تا مستاجر داشته باشی! اصلا لعنت به من که مرتب و منظم ام!
فعلا که وسایل های خودم مرتب شده، برم یه دوشی چیزی بگیرم، بیام بشینم سر انتخاب واحدا، بعدش هم بشینم ببینم باید چیکار کنم کلاس ها رو، تایمش رو تنظیم کنم، هفاه بعد هنه رو تموم کنم بره پی ش، چه کلاسایی که مربی ام و چه کلاسایی که متربی!
عصر هم بشینم یه ذره کارای ترم بعد رو‌بکنم، کتاب سفارش بدم، دختر پلک نزده مهر اومد.
هفته بعد هم که از شنبه باید از صبح برم تا شب! یا چند جلسه کلاس پشت هم، یا رسیدن سر قرار و‌بازار رفتن!
پاشم برم یه چیزی بخورم و برم به زندگیم برسم.
پاشم....




پسته نوشت1:
دنیا نیارزد آنکه پریشان دلی
"ـسعدی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و چهارم

با هیچ کسم میل سخن نیست ولیکن

تو خارج از این فلسفه و قاعده هایی
"ـمجتبی ـقندالی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و پنجم

باید یه سیلی محکم بزنم توی گوشم. انقدر محکم که جاش تا آخر عمرم بمونه. دفعه قبل که گند زدن توی مدلی که داده بودم و مانتویی که دوخته شد عین لباس های تاناکورائی شد باید برام عبرت می شد که دیگه نذارم احدی دهنش رو باز کنه و بهم بگه چه مدلی لباس بدوز. 

دختر رفتم پارچه مردونه گرفتم که پیرهن مردونه باب میلم رو بدوزم، باز خام شدم و در برابر مسخره بازیاش خر شدم و گفتم باشه مدل دخترونه میدوزم! الان جای پیرهن مردونه گشاد یه لباس خواب رو دستمه! لباسی که هیچ شباهتی به لباس رسمی نداره، فقط به درد پیراهن خواب میخوره! من و پیراهن خواب؟ 
زدم با قیچی پایینش رو کوتاه کردم، دکمه های لعنتیش رو کندمف گفتم برام دکمه بخره و یراق، که بزنم به دور و برش بلکه از این لباس خواب بودن در بیاد. این دوباری که مانتو دوختم انقدر سرش حرصم دادن که اگه دلم به حال پول بی زبون بابای مظلومم نمی سوخت جلوی چشم خیاط و تز دهنده اش پاره پاره اش می کردم که دیگه کسی برای من تز نده.
دِ آخه پارچه بتپونید تو دهنتون انقدر راجع به زندگی مردم تز ندین، حتی در حد مدل لباس، چه برسه به ازدواج و زندگی شخصی!
هی میرم و میام و ریخت نکبتش رو می بینم و دلم میخواد با قیچی پاره پاره اش کنم بریزم رو سر کسی که تز داده. ذهنم مشغوله باز درگیر انتخاب واحدم، و الا سگ درونم به معنای واقعی جلوه گر می شد و همه پاچه های شلوار طرف مقابلم رو می درید.
مجال نمونده برای نفس کشیدن مغزم، چپ و راست درگیر مشکلات بقیه بودم و چپ و راست غصه بقیه رو خوردن و آخرش هم خورد شدن دل آدم از همه جهت، درگیر آینده بودن، رفتن توی حال گند افسردگی و فوبیای تموم شدن تابستون و سبزی درختا افتاده به جونم، حالا کی وقت می کنم بشینم مثل آدم زندگی کنم؟
دختر دو پارت از کتاب زبانم مونده باید بخونم و امتحان بدم، هنوز دست نزدم، مگه دل و دماغ میذارن برای آدم؟
هی می نویسم و پاک می کنم! اگه الان هم نمی نوشتم از زور حرص سکته می کردم ویه عمر ویلچر نشین می شدم.



پسته نوشت1:
مجال خواب نمی باشدم ز دست خیال
"ـسعدی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و ششم

بعد از اون موقع که رفتم دکتر و بهم قرص داد و دو شب ازش خوردم و بعد گذاشتمش کنار که مبادا آرامش های پراکنده ام هم وابسته به یه قرص چند میلیمتری آبی بشه، تقریبا خوابم راحت تر شده. شب که خوابیدم تا صبح که بیدار شم هیچ چیز متوجه نشدم و از خواب که بیدار شدم سراغش رو گرفتم گفتش رفته برات قفسه بخره!

اومد خونه دلم سوخت توی این گرما کل خیابون رو زیر و رو کرده بود که قفسه بگیره،مثل همیشه شرمنده آقای پدر شدم، عصرش پاشد قفسه رو به قفسه هام اضافه کرد و من باز چهار زانو نشستم و کل وسایل ها رو مرتب کردم!
سخته تو مدل شخصیتیت y باشه و خواهرت و هم اتاقیت مدل شخصیتشx ! من همه چیزم روی نظم و قانون و خط کشی شده و مرتب! ولی اون راحت و ریلکس. من شب تا صبح صبح تا شب راه میرم و مرتب می کنم، وسواس فکری، بیش از حد منظم بودن و یا هر چیزی که هر کسی دوس داره بگه، ولی من اینطوری راحتم، همیشه مرتب ومنظم.
چند روز هم مداوم حرص خوردن برای اینکه چرا بقیه منظم نیستن و چرا اتاق رو مرتب نمی کنن نتیجه اش شد اضافه شدن یه قفسه به من و دو تا قفسه به خواهر خانومی برای جمع شن وسایل ها، این نامردیه محضه که اون الان 4 تا قفسه داره و من دوتا و من هنوز هم نمی فهمم که چرا باز هم وسایل هاش جمع نمیشه!
یا افراد تجربه زندگی منظم رو ندارن یا دارن از خودشون دریغ می کنن، زندگی منظم هیچ جایی برای کسلی نمیذاره، آرامش و دلگرمی یه اتاق منظم میتونه همیشه حال آدم رو خوب کنه. 
الان فعلا از این جهت راحته! با اینکه من دانشجوام،و کار هنری میکنم و دنباله اش هزار تا ابزار و جعبه و وسایل و متریال دارم، یه عالم کتاب درسی که هر ترم بهش اضافه میشه، با این حال جای کمتری رو نسبت به بقیه اشغال می کنم.
در آینده اگر بچه ایی در کار باشه هیچ وقت مثل خودم بارش نمیارم! فقط سه درصد از مردم جهان مثل من فکر می کنند و این منشا عذاب است. عذابی که از قانون مندی و منظم بودم و مسئولیت پذیری ناشی میشه....




پسته نوشت1:
کی می رسد خیال طبیبان به درد من
"ـهلال ـجغتایی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد وهفتم

من عین خودشم، کپی برابر اصل، منتها با یه مقدار برنامه های جدید که روم نصبه انگار آپدیت ترم.

بهم میگه باید توی جامعه زندگی کنی، من خودم عمل نمی کنم ولی تو خوشحال باش از اینکه تو میفهمی مثل بقیه نیستی. 
دلم خونه، نمی خوام دهن باز کنم وبراش بگم این جماعت چه زخمی به من زدن، چون فکرش به اندازه کافی مشغول هست، بیشتر از این میتونه حالش رو بد و بدتر کنه. فقط گوش میدم، تاییدش میکنم، بعد می گم : من تصمیم گرفتم تنها باشم،اینجوری نه کسی اذیت می شه نه من اذیت می شم!
تعجب میکنه، شاید هیچ وقت پیش خودش فکر نکرده باشه که دخترش که انقدر از نظر بقیه شر و شیطون وشوخ و پر انرژیه یه همچین کارایی بلد باشه، اینکه از مردم دور شه و پیله بپیچه دورخودش، اینکه با همه قهر باشه،  اینکه برج زهرمار بشه، اینکه ساکت ساعتها بشینه و بیه رو نگاه کنه.
چند روزیه همش میگه: پسته با بقیه خوب باش.
و من همش میگم باشه، من خوبم!
ولی ته دلم دست و دلم نمیره به یه لبخند خشک و خالی برای این جماعت...



پسته نوشت1:
زین دایره مینا خونین جگرم می ده
"ـحافظ"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و هشتم

خواب بودم، لذت بخشه تاریکی اتاق توی غروب، گرمای پتو و آروم آروم رفتن تو عمق بالشت. از این خوابایی که توی اوج خستگی میاد دستم رو میگیره میبره سمت اتاقم، آروم چشم هام رو میبنده و مراقبه مبادا ازش غافل شم و تو تاریک و روشن هوا از خواب بپرم و گیج بزنم که من کجام و ساعت چنده.

توی خواب ناز بودم، از خستگی و بی حوصلگی فرار کردم و رفتم لای پتوی گرم و نرمم و توی تاریکی چشم هام رو بستم و آروم معلق شدم توی هوا، نمی دونم ساعت چند بود که با صدا شاز خواب بلند شدم و پتوم رو زدم کنار و رفتم بیرون و سلام دادم، ولی بوی غذا خونه رو گرفته بود و سفره آماده بود، دیر کرده بود، رفته بود ماشین رو که برای تعمیر گذاشته بود بگیره، دیر کرده بود. داشت تعریف میکرد که چی شد که دیر کرده، می شینم پشت میز و چشمام که هنوز به نور عادت نکرده رو می مالم و به حرفاش گوش میدم.
مکانیکی که مردونگی می کنه و به یه جوون پر و بال میده و با اینکه طرف دستش کج بوده براش مغازه میخره و براش راه باز میکنه تا به جایی برسه و باز طرف مثل کفتار دستش کثیفش رو میکنه توی انبار و دخل مکانیک پیر. مکانیکی که آقای پدر رو چندین ساله میشناسه و با یه سوال پدر راجع به شاگردش شریف ، زخمش سر باز میکنه و با اینکه موهاش سفیده میزنه زیر گریه و چندین دقیقه درد دل میکنه برای پدر.
حکایت عباس آقا مکانیک رو که آقای پدر میگه اشتهام کور میشه، دلم میخواد شبونه برم دم مکانیکیش و با هم درد دل کنیم و بزنیم زیر گریه، دست آخر بهش بگم: عباس آقا، هر موقع دلت گرفت ما هستیم، تا بوده همین بوده، پشت دستت رو داغ کن، مراقب خودت و خوبیات باش..




پسته نوشت1:
دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا
چه وعده ها که میدهی به رغم ناتوانیت
"ـکاظم ـبهمنی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پسته پانصد و هشتاد و نهم

وقتی حوصله نداری، هر کاری هم بکنی بازم ته اش از یه سوراخی بی حوصلگیت از چشم و چالت میزنه بیرون و میپاچه روی زندگیت. تازه داشتم از مرتب شدن اتاق لذت میبردم که صداقرچ اومد و بعد طبقه کتابخونه از وسط شکست و افتاد روی طبقه پایین و اون رو هم شکوند.

دو روز درگیرش بودم تا آخر دیشب جمع و جورش کردم، بشینم ببینم این سری کی میشکنه. اینهمه کتاب روشه، ولی خوب من اینهمه کتابو کجا بذارم. جاش توی کتابخونه است دیگه.
صبح رفتم آخرین جلسه چرم دوزی، دخترک هم کلاسی نیومده بود، خب خبرت بگو نمیای من باز باید فردا بکوبم برم که یه الگو بگیرم ازش. 
دیشب تقریبا بعد از ماه ها یه خوای آروم داشتم، درست وسط طوفان ذهنی و یه خواب آروم، همه چیز مشکوکه!
فقط خودمو گول میزنم، فقط حواس خودمو‌پرت میکنم. باز دوباره همه چیز پلی میشه، گند میزنه به خودم و حالم و زندگین.
دلم میخواد برم وسط خیابون جیغ بزنم.
این حال گند باید روز به روز بیشتر شه، پاییز  میاد و پشتش زمستون، سیاه پوش شدن برای محرم و صفر و دست آخر ریشه گرفتن افسردگی...
حال گندم رو‌باید عوض کنم.
باید این اوضاع رو تغییر بدن.
ولی چه فایده، بعد یه مدت روز از نو، روزی از نو.


پسته نوشت1:
آدم ها ساعت شنی نیستند 
که سر و تهشان کنیم،
دوباره از نو شروع شوند.
آدم ها گاهی تمام می شوند


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

پانصد و نودمین پسته

از آخرین اتفاقات باید بگم که همین یک ساعت پیش جوری دستم رو بریدم که خون فواره زد!

الان نشستم خودمو به پرز قالی درگیر کردم که تیر کشیدنش یادم بره....





پسته نوشت1:
#آب_قند_لطفا


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .