تبلیغات
هفتاد رنگ - پسته پانصد و هفتاد و پنجم

امروز:

پسته پانصد و هفتاد و پنجم

بچه بودیم شمال رنگ و بوی دیگه ایی داشت، آدامس سقز، بی دغدغه توی آب دوییدن و خندیدن های از ته دل.
به گمونم از مغازه ایی که کنار ساحل بود و صنایع دستی میفروخت خریدیمش. انقدر ذوق کرده بودم که دائم نگاهش می کردم و از چشمام اکلیل آبی میریخت پایین. قضیه مال خیلی وقت پیشه، چیز زیادی یادم نیست. گردنبند خودم که مهره های چشم نظر داشت و بینش مهره های چوبی بود، یه دستبند کوچیک هم دقیقا اندازه دستم داشت، بعد که بزرگتر شدم دیگه برام کوچیک شد و چجفتشون رفتن تو صندوق یادگاری ها. 
اون شد چشم نظر من و برای خواهر خانومی هم یه دونه گردنبند گرفتن که الان که دقت میکنم خدای زیباییه! اونموقع ازش آویز های شیشه ایی آویزون بود.
چند وقت پیش فقط پلاکش رو پیدا کردم و مادر خانومی گفت که این رو بنداز دور دیگه خراب ششده، دستم تا دم سطل آشغال رفت و پشیمون شدم و بدو بدو رفتم براش مهره و آویز پیدا کردم. 
نشستم و سریع درستش کردم. دلم میخواست شلوغ تر از این باشه، ولی نشد، همین هم خودش کلیه که یادگاریه بچگی هامون رو دوباره زنده کردم.
حالا هر موقع میندازم گردنم توی گوشم صدای آب میپیچه و توی دهنم مزه سقز...




پسته نوشت1:
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
"ـسعدی"


نوشته شده در : جمعه 31 شهریور 1396  توسط : زهره مقدمی.    نظرات() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر